Farskids Logo
بررسی هویت و خانواده اورک‌ها در دنیای تالکین

بررسی هویت و خانواده اورک‌ها در دنیای تالکین

برخلاف تصور رایج، تالکین برای خلق اورک‌های خود، تنها به یک منبع محدود نبوده، بلکه چندین منبع مختلف را مدنظر داشته است. در این مقاله از سری مقالات سینمایی، قصد داریم هر یک از این منابع را مورد بررسی قرار دهیم.

میان طرفداران «ارباب حلقه‌ها»، یک شوخی جالب وجود دارد که می‌گوید: علاقه‌مندان به تالکین به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ دسته اول، هواداران معمولی و عام تالکین هستند، و دسته دوم شامل آن گروه از علاقه‌مندانی می‌شود که به «هستی‌شناسی اورک‌ها» فکر می‌کنند! چرا که اورک‌ها و چیستی آنها به‌نوعی به‌عنوان یکی از چالش‌های بزرگ داستان‌های تالکین شناخته می‌شوند و آن دسته از هوادارانی که موفق به درک این موضوع می‌شوند، به سطحی جدید از علاقه‌مندی به این دنیا دست پیدا می‌کنند. دلیل این امر این است که برخلاف داستان خلقت الف‌ها و داستان خلقت انسان‌ها، که از یک روایت یکپارچه و منسجم بهره‌مند هستند، تالکین در طول زندگی خود نه تنها روایت‌های متعددی از چگونگی پیدایش اورک‌ها ارائه داد، بلکه هیچ‌گاه به‌طور کامل از این روایت‌ها رضایت نداشت. افزون بر این، اورک‌ها که به‌عنوان موجوداتی ذاتاً خشن و تغییرناپذیر به تصویر کشیده شده‌اند، سوالات و ابهامات بسیاری را درباره‌ی میزان انسانیت و امکان رستگاری‌شان به وجود آورده‌اند. بنابراین، هدف من از این مقاله این است: هر یک از روایت‌های تالکین درباره منشاء اورک‌ها را مرور کنم، به نقش تماتیکی که هر کدام از آنها در مراحل مختلف تکامل نوشته‌های تالکین ایفا کرده‌اند بپردازم، توضیح دهم که چگونه هر یک از این روایت‌ها دیگر عناصر داستان‌های تالکین را تکمیل یا حتی متناقض می‌سازند، و در نهایت به این سوال پاسخ دهم که آیا اورک‌ها قابلیت رستگاری دارند یا خیر؟ علاوه بر همه این موارد، به‌عنوان پایان‌بندی مقاله، به جنبه‌ای از زندگی اورک‌ها می‌پردازم که پس از پخش فصل دوم سریال «حلقه‌های قدرت» به یک موضوع جنجالی تبدیل شد: آیا اورک‌های خلق‌شده توسط تالکین دارای خانواده هستند؟

اورک‌ها

۱- سیر تحول منشاء اورک‌ها

معمولاً وقتی پرسشی در مورد منشاء اورک‌ها در دنیای رشته‌افسانه‌های تالکین و نحوه شکل‌گیری آن‌ها مطرح می‌شود، پاسخ رایجی که بیشتر افراد ارائه می‌دهند این است که اورک‌ها در ابتدا اِلف‌هایی بودند که توسط ملکور ربوده شده، شکنجه دیدند و در نهایت به فساد کشیده شدند. اما در واقعیت، تالکین در طول زندگی‌اش روایت‌های گوناگون و گاه متناقضی را درباره نحوه خلقت و ماهیت وجودی نژاد اورک‌ها ارائه کرده بود. در نهایت، داستان تبدیل شدن اِلف‌ها به اورک‌ها از طریق فساد و شکنجه به دست ملکور، به پرطرفدارترین و رسمی‌ترین روایت موجود برای توضیح منشاء این موجودات بدل شد؛ تا حدی که حتی در کتاب «سیلماریلیون» نیز از این روایت برای شرح پیدایش اورک‌ها استفاده شده است. بنابراین، شاید این سوال برای شما پیش بیاید که اگر اکنون به معتبرترین و شناخته‌شده‌ترین توضیح درباره منشاء اورک‌ها دسترسی داریم (آن هم توضیحی که تقریباً همه خوانندگان تالکین بر سر آن توافق دارند)، چرا باید وقتمان را صرف مطالعه دیگر روایت‌هایی کنیم که تالکین برای منشاء اورک‌ها نوشته بود؟

پاسخ این سوال این است که بررسی تمامی این روایت‌ها، از نخستین تا آخرین‌شان، به ما این فرصت را می‌دهد تا با افکار خودِ تالکین آشنا شویم و ببینیم که دیدگاه او نسبت به اورک‌ها چگونه در طول زمان دستخوش تغییر شده است. هر تغییری که تالکین به مرور در داستان خلقت اورک‌ها ایجاد می‌کرد، و هر موردی که به نسخه اولیه اضافه یا از آن حذف می‌کرد، می‌تواند ما را به درک عمیق‌تری از ماهیت اورک‌ها و احساسات خود تالکین نسبت به این موجودات برساند. برای یافتن نخستین حضور اورک‌ها در داستان‌های تالکین باید به اولین نسخه از داستان «سقوط گوندولین» که به سال ۱۹۱۷ بازمی‌گردد، مراجعه کنیم؛ در بخشی از این داستان درباره منشاء اورک‌ها آمده است: «مِلکو این نژاد را از گرمای زیر زمین و لجن به وجود آورد. قلب‌های آنان به سختی سنگ بود و اندامشان پیچیده و ناموزون؛ چهره‌های زشتشان تنها خنده‌ای با طنین و زنگ آهن داشت، بیگانه از هر لبخندی، و به هیچ کاری بیشتر از خدمت به مقاصد شوم مِلکو علاقه نداشتند.» لازم به ذکر است که «مِلکو» همان ملکور خودمان است، یعنی شیطان دنیای تالکین؛ این نام در نسخه‌های اولیه اسطوره‌شناسی تالکین به این شکل استفاده شده بود.

پس در ابتدا، تالکین بر این باور بود که ملکور، اورک‌ها را از طریق ترکیب سنگ‌ها، لجن‌ها و حرارت‌های زیرزمینی به وجود آورده است. به نظر می‌رسد که او برای مدت طولانی از این منشاء برای اورک‌ها راضی بود، چرا که تا سال ۱۹۳۰ همچنان به این ایده پایبند باقی ماند. کریستوفر، پسر تالکین، در جلد چهارم کتاب «تاریخ سرزمین میانه» بخشی از دومین ویرایش «سیلماریلیون» را ذکر کرده است؛ در آنجا، تالکین اورک‌ها را این‌گونه توصیف می‌کند: «مورگوث مقر خود را در شمال بنا کرد و فرزندان اهریمنی‌اش را گرد خود آورد. او انبوه اورک‌ها را از سنگ‌ها ساخت، اما قلب‌هایشان از نفرت شکل گرفته بود. نوم‌ها آن‌ها را گلامهوت، مردمان نفرت‌بار و هولناک، می‌خواندند. این موجودات همچنین به نام گابلین شناخته می‌شدند، اما در دوران باستان، آن‌ها قوی، بی‌رحم و هیبت‌آور بودند». باید توضیح دهم که منظور از «نوم‌ها» همان اِلف‌ها است، که در نسخه‌های اولیه رشته‌افسانه‌های تالکین، او واژه‌ی «نوم» (Gnome) را برایشان به کار می‌برد.

اما نتیجه‌ای که می‌توان از این اطلاعات گرفت، چیست؟ نخست اینکه، نقش کلیدی ملکور به‌عنوان خالق اورک‌ها از همان آغاز بخشی از داستان بود و تا پایان عمر تالکین نیز به همین شکل باقی ماند. دوم اینکه، تالکین تا مدتی از این روایت راضی بود، چرا که این روایت با دیگر بخش‌های دنیایش در تعارض نبود و هنوز باعث بروز هیچ تناقض یا مشکلی از منظر متافیزیکی نشده بود. چرا که در آن دوره، جهان سرزمین میانه به شکلی ترسیم شده بود که در جزئیات تفاوت‌هایی هرچند کوچک اما مهم با آنچه امروز از این جهان می‌شناسیم داشت. به عنوان نمونه، در آن زمان، تالکین بیشتر در چارچوب ژانر اسطوره‌نگاری داستان می‌نوشت. به این معنا که هر داستان را به‌گونه‌ای ارائه می‌داد که گویی توسط قصه‌گوهای مختلفی روایت می‌شود؛ هر قصه‌گو نظر شخصی خود را در لابه‌لای داستان‌ها می‌آورد، به کمبودهای دانش خود اعتراف می‌کرد یا نسخه‌های جایگزین دیگری از یک افسانه را معتبر می‌دانست. به همین دلیل، در آن دوره تأثیرگذاری احساسی و زیبایی‌شناسانه هر داستان، بر انسجام و پیوستگی منطقی یا رعایت اصول متافیزیکی جهان اولویت داشت.

نکته‌ی جالب اینجاست که ما می‌توانیم ریشه‌هایی از آنچه در نهایت به روایت رسمی منشاء اورک‌ها تبدیل شد، در نخستین نسخه‌های «سیلماریلیون» پیدا کنیم. برای مثال، در ابتدا ملکور دارای قدرتی بود که می‌توانست افسونی از جنس ترسی بی‌پایان بر نولدولی اعمال کند (شایان ذکر است که در نسخه‌های ابتدایی «سیلماریلیون»، تالکین از واژه «نولدولی» برای اشاره به الف‌های قوم نولدور استفاده می‌کرد). در این نسخه، ملکور تمامی الف‌های نولدولی ساکن بلریاند را به بردگی می‌کشد و آن‌ها را به کار در معادن «دوزخ‌های آهنین» (مقر اولیه‌اش که بعدها آنگباند نام گرفت) مجبور می‌کند. اگرچه الف‌های نولدولی از سلطه ملکور گریختند، اما همچنان به‌سبب افسونی که ملکور بر آن‌ها نهاده بود، تا حدی تحت تأثیر و کنترل او باقی ماندند. به‌طور مثال، در نسخه‌ی اولیه داستان «سقوط گوندولین» این‌گونه آمده است: «افسون ملکور بر نولدولی ترس بی‌پایانی را ایجاد می‌کرد، به‌گونه‌ای که حتی زمانی که از دوزخ‌های آهنین دور بودند، گمان می‌کردند او در نزدیکی‌شان است و به‌قدری اعتماد به نفس‌شان را تضعیف می‌کرد که حتی در مواقع فراهم بودن فرصت، از فرار کردن امتناع می‌کردند؛ و ملکور غالباً بر همین امید تکیه می‌کرد».

اورک‌ها

نکته‌ای که قصد دارم بر آن تأکید کنم این است: از آنجا که تقریباً تمامی الف‌های بلریاند قربانی افسون ملکور بودند، برخی انسان‌ها، الف‌های نولدولی را با اورک‌ها اشتباه می‌گرفتند. به‌طور مثال، راوی داستان «سقوط گوندولین» به این موضوع اشاره می‌کند و سپس این باور نادرست را اصلاح می‌کند: «این‌که چگونه انسان‌ها، نولدولی را با اورک‌ها که گابلین‌های ملکور هستند اشتباه گرفتند، نمی‌دانم، مگر آنکه برخی نولدولی به سمت پلیدی ملکور گرایش پیدا کرده و با این اورک‌ها درآمیخته بودند، چرا که ملکور این نژاد را از گرما و لجن زیر زمین به وجود می‌آورد». به بیان دیگر، تالکین در اینجا تأکید می‌کند که برخی انسان‌ها، الف‌ها را با اورک‌های ملکور اشتباه گرفته و آن‌ها را موجوداتی یکسان تصور می‌کنند، اما واقعیت این‌گونه نیست؛ در عوض، اورک‌ها موجوداتی هستند که مستقیماً توسط ملکور و از سنگ و لجن به وجود آمده‌اند، و آن دسته از الف‌هایی که در میان نیروهای ملکور مشاهده می‌شوند، در واقع الف‌هایی هستند که تحت تأثیر افسون وحشتناک ملکور، اراده‌شان شکسته شده است. بنابراین، آن‌ها اورک نیستند، بلکه الف‌های فاسدی هستند که به نیروهای ملکور پیوسته و با اورک‌ها در هم‌آمیخته‌اند. در واقع، در جلد چهارم «تاریخ سرزمین میانه» اشاره شده است که اورک‌ها پیش از بیداری الف‌ها به وجود آمده‌اند.

بدین ترتیب، به دومین مرحله‌ی تکامل اورک‌ها می‌رسیم. در خلال دهه‌های ۲۰ و ۳۰، رویکرد تالکین نسبت به داستان‌های «سیلماریلیون» جدی‌تر می‌شود. در ابتدا، نوشته‌های او حالت بی‌قید و بند و پراکنده‌تری داشتند و همین امر موجب بروز تناقضاتی می‌گردید؛ اما به تدریج شاهد تلاش او برای ادغام تمام نوشته‌هایش در یک روایت واحد هستیم، روایتی که در یک جهان مشترک با تاریخی منسجم و پیوسته شکل می‌گیرد. در این دوران، به‌طور خاص در سال ۱۹۳۷، تالکین داستان منشاء اورک‌ها را به‌طرز قابل‌توجهی ویرایش می‌کند. در این نسخه، او بیان می‌دارد که ملکور اورک‌ها را نه قبل از بیدار شدنِ اِلف‌ها، بلکه پس از ظهور نخستین فرزندان ایلوواتار خلق می‌کند. در جلد پنجم «تاریخ سرزمین میانه» می‌خوانیم: «مورگوث در شمال مقر خود را بنا کرد و شیاطینش را گرد آورد. اینان نخستین مخلوقات او بودند: قلب‌هایشان از آتش بود و تازیانه‌هایی از شعله داشتند. نوم‌ها در روزگار بعد آن‌ها را بالروگ نامیدند. اما در آن زمان، مورگوث هیولاهای زیادی با انواع و اشکال مختلف ساخت که جهان را مدتی آزار می‌دادند؛ با این حال، اورک‌ها تا زمانی که ملکور به اِلف‌ها توجه نکرده بود، ساخته نشده بودند؛ و او آن‌ها را به قصد تقلید خام از فرزندان ایلوواتار خلق کرد.»

لازم است به این نکته توجه کنیم که این متن به این معنا نیست که ملکور اورک‌هایش را با فاسد کردن نخستین الف‌های بیدارشده خلق کرده است؛ در این دوران، اورک‌ها همچنان به‌دست ملکور و با استفاده از سنگ‌ها، لجن‌ها و حرارت‌های زیرزمینی خلق می‌شوند. تنها تفاوت این ویرایش با نسخه‌های قبلی این است که حالا ایده خلق اورک‌ها پس از ملاقات ملکور با نخستین الف‌های بیدارشده به ذهنش خطور می‌کند. به بیان دیگر، آفرینش اورک‌ها نه ایده اصیل ملکور، بلکه محصول الهام‌برداری او از ظاهر نخستین فرزندان ایلوواتار است.

این نکته به ما می‌آموزد که قصد ملکور از خلق اورک‌ها فقط تجهیز کردن خود به سپاهی از سربازان مطیع نیست؛ بلکه هدف واقعی او از آفرینش اورک‌ها، تمسخر کردن فرزندان عزیز ایلوواتار است. جالب است که این موضوع درباره داستان خلق دورف‌ها نیز صدق می‌کند. در ویرایش نخست «سیلماریلیون»، مشخص نبود که دورف‌ها چگونه به وجود آمده‌اند و خالقشان کیست. اما در جلد دوم «تاریخ سرزمین میانه» می‌خوانیم: «هیچ‌کس مطمئناً نمی‌داند که آن‌ها از کجا آمده‌اند؛ و آن‌ها نه به ملکور خدمت می‌کنند و نه به مانوه.»

تالکین به‌طور همزمان با منشاء اورک‌ها، داستان پیدایش دورف‌ها را نیز ویرایش کرد. در نسخه ۱۹۳۷ از «سیلماریلیون» متوجه می‌شویم که دورف‌ها به‌دست آئوله، خداوندگار صنعتگری، خلق شده‌اند. آئوله که از طراحی و ساختن چیزهای جدید لذت می‌برد، به‌دنبال ظهور هرچه زودتر فرزندان ایلوواتار بود؛ زیرا ایلوواتار در هنگام آفرینش جهان‌هستی، ظهور الف‌ها را در مکاشفه‌ای پیش‌گویانه به والار نشان داده بود.

بنابراین آئوله می‌خواست کارآموزانی برای خود داشته باشد تا بتواند معرفت، مهارت و هنر خود را به آن‌ها بیاموزد و تمایلی به انتظار برای تحقق طرح‌های ایلوواتار نداشت. بنابراین تصمیم می‌گیرد تا به دور از چشم ایلوواتار مخلوقان خود را با الهام‌برداری از ظاهر الف‌ها بسازد. پس همان‌طور که اورک‌ها تقلیدی از ایلوواتار هستند، این موضوع درباره دورف‌های آئوله نیز صادق است. اما تفاوت کار ملکور و آئوله در این است که اگر اورک‌ها با هدف شرورانه تمسخر ایلوواتار و به‌عنوان نسخه‌ای متضاد از آن‌ها آفریده شده بودند، آئوله نیت خوبی برای خلق دورف‌ها داشت. اگرچه تصمیم او اشتباه بود، اما دورف‌ها محصول کینه‌توزی آئوله علیه ایلوواتار نیستند. در واقع، تصمیم او از عشق و علاقه به فرزندان ایلوواتار و بی‌قراری‌اش برای ملاقات زودتر آن‌ها ناشی می‌شد.

با این حال، قدرت آفرینش آئوله با اِرو ایلوواتار برابر نیست. از این رو، دورف‌ها که به‌وسیله شخص آئوله خلق شده‌اند، نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارند. برای مثال، تالکین در این ویرایش توضیح می‌دهد که فکر و ماهیت دورف‌ها از فقط یکی از والار نشأت می‌گیرد. در مقایسه، الف‌ها و انسان‌ها تا حدی با همه والار خویشاوندی دارند. بنابراین، آثار دست دورف‌ها گرچه از مهارت بالایی برخوردارند، اما زیبایی اندکی دارند، مگر اینکه آن‌ها هنرهای الف‌ها را تقلید کنند. به بیان دیگر، دورف‌ها در عین بهره‌مندی از تمام ویژگی‌ها و برتری‌های آئوله، از خصوصیات دیگر اعضای والار محروم هستند.

در نسخه نهایی «سیلماریلیون»، این ایده مطرح می‌شود که تنها اِرو ایلوواتار قادر به خلق موجودات کاملاً اصیل و بی‌بدیل است. این قدرت در نسخه نهایی «سیلماریلیون» «آتش پنهانی» یا «شعله زوال‌ناپذیر» نام دارد: قدرت آفرینش اسرارآمیز و منحصربه‌فرد اِرو ایلوواتار. همچنین، در نسخه نهایی، از آنجایی که آئوله فاقد قدرت الهی شعله پنهانی بود، نمی‌توانست به مخلوقاتش آزادی اراده اعطا کند. دورف‌ها فقط تا زمانی که آئوله به تحرک آن‌ها فکر می‌کند به جنبش درمی‌آیند و به محض اینکه او به چیزی یا جایی دیگر فکر می‌کند، متوقف می‌شوند و بی‌حرکت می‌مانند. آن‌ها چیزی بیش از عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی آئوله نیستند و در اجرای هیچ دستوری، حتی دستور نابودی خودشان، تعلل نمی‌کنند.

اورک‌ها

وقتی آئوله به اشتباهش اعتراف می‌کند و از ایلوواتار طلبِ بخشش می‌نماید، ایلوواتار به او رحم کرده و از نابود کردن دورف‌ها پرهیز می‌کند. به جای آن، شعله‌ی زوال‌ناپذیرِ خود را به آن‌ها عطا می‌کند و به مخلوقات آئوله قدرتِ استقلال فکری و عملی می‌بخشد. نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است: هرچند در ویرایش سال ۱۹۳۷ هنوز ایده‌ی «آتش پنهانی» و ابراز پشیمانی آئوله، و پذیرش دورف‌ها به‌عنوان فرزندان ایلوواتار مطرح نشده است، اما نطفه‌های آن‌ها در این ویرایش کاشته می‌شود. در این نسخه، هر یک از والار قادر به خلق موجودات خود هستند؛ موجوداتی که بدون نیاز به آتشِ پنهانیِ ایلوواتار از استقلال و آزادی اراده برخوردارند. اما از آنجا که آن‌ها تنها به دست یکی از والار آفریده شده‌اند، دچار کمبود، نقص، فقدان یا محدودیت‌های ذاتی می‌شوند که آن‌ها را از اِلف‌ها و آدمیان، به‌عنوان فرزندانِ تکامل‌یافته‌تر ایلوواتار، متمایز می‌کند. به همین دلیل، ویرایش سال ۱۹۳۷ ابعاد تازه‌ای به تصمیم ملکور برای خلق اورک‌ها می‌دهد. زیرا همان‌طور که آثار دست دورف‌ها از هنر و مهارت بالایی برخوردارند (زیرا خالق آن‌ها خداوندگار صنعتگری است)، این نکته درباره‌ی اورک‌های ملکور نیز صدق می‌کند: بدجنسی ذاتی اورک‌ها از ذات شرور و تاریک خالقشان، ملکور، نشأت می‌گیرد.

همان‌طور که دورف‌ها به‌واسطه‌ی مهارت صنعتگری آئوله، از نقاط قوت دیگر والار محروم هستند، اورک‌ها نیز تنها خصوصیاتِ منفی خداوندگار تاریکی را به ارث می‌برند. به عبارتی، در ویرایش نخست «سیلماریلیون» به نظر می‌رسید که ملکور عمدأ تصمیم می‌گیرد اورک‌ها را به‌عنوان موجوداتی نفرت‌انگیز و بدجنس خلق کند؛ شاید به این دلیل که داشتن چنین موجوداتی برای تحقق نقشه‌های ویرانگرایانه‌اش سودمندتر بود. اما در ویرایش سال ۱۹۳۷، وضعیت متفاوت است: اکنون اورک‌ها بازتاب‌دهنده‌ی شرارت ملکور هستند؛ ملکور نه عمداً، بلکه به‌طرز اجتناب‌ناپذیری اورک‌ها را شرور خلق می‌کند، چرا که شرارت خاصیت ذات هرچیزی است که به دست خداوندگار تاریکی آفریده می‌شود. به همان نحو، هنر صنعتگری نیز به‌طرز گریزناپذیری خصوصیت ذات هرچیزی خواهد بود که به دست خداوندگار صنعتگری خلق می‌شود. این بدان معناست که ملکور حتی اگر بخواهد، نمی‌تواند اورک‌ها را به‌عنوان موجوداتی خوش‌سیما و مهربان بیافریند. به عبارت دیگر، تالکین قدرت خلاقانه ملکور را محدود می‌کند.

به این ترتیب، به مرحله‌ی بعدی سیر تکامل اورک‌ها می‌رسیم: کتاب «هابیت» که در سال ۱۹۳۷ منتشر شد. تالکین در طول دهه‌ی ۳۰ علاوه بر ویرایش «سیلماریلیون»، به نوشتن «هابیت» نیز مشغول بود. همه می‌دانیم که تالکین در ابتدا قصد نداشت این داستان کودکانه و جمع‌وجور را به اسطوره‌شناسیِ جدی‌تر و مفصل‌تر «سیلماریلیون» پیوند دهد. با این حال، با استناد به ارجاعات متعدد «هابیت» به «سیلماریلیون»، که به‌طور نامحسوس در گوشه‌و‌کنار داستان پراکنده شده‌اند، مشخص است که او حداقل به‌طور غیررسمی با «هابیت» به‌عنوان داستانی در همان جهان «سیلماریلیون» رفتار می‌کند. برای مثال، تالکین در سال ۱۹۳۸ در یکی از نامه‌هایش می‌نویسد: «هابیت آگاهانه براساس هیچ کتاب دیگری نیست؛ جز یکی و آن‌هم یک کتاب منتشرنشده: سیلماریلیون، تاریخ اِلف‌ها که در هابیت مکررا به آن ارجاع داده می‌شود». همچنین، او در سال ۱۹۴۷ در این باره می‌گوید: «هابیت به‌طور تصادفی از درونِ دنیایی که از قبل وجود داشت بیرون کشیده شد».

اورک‌ها

به‌عنوان مثال، اِلف‌ها و آدمیان در «هابیت» به‌طرز آشکاری از همان نوع موجوداتی هستند که در «سیلماریلیون» حضور دارند. تنها تفاوت این است که آن‌ها در «هابیت» با روایتی کودکانه‌تر به تصویر کشیده می‌شوند. اما نکته این است که چگونگی به تصویر کشیدن این موجودات (خصوصاً دورف‌ها و اورک‌ها) در «هابیت» به تغییرات قابل‌توجهی در تصور تالکین از آن‌ها در «سیلماریلیون» منجر شد. تالکین در سال ۱۹۵۵ در یکی از نامه‌هایش توضیح می‌دهد که گرچه «هابیت» در ابتدا به اسطوره‌شناسی «سیلماریلیون» بی‌ارتباط بود، اما ناگریز به درونِ محیطِ جهانِ بزرگ‌ترش کشیده شد و حتی باعث تغییر «سیلماریلیون» نیز شد. نحوه‌ی ترسیم دورف‌ها در ویرایش اول «سیلماریلیون» با دورف‌های «هابیت» زمین تا آسمان تفاوت داشت. برای مثال، در ویرایش اول «سیلماریلیون» کاراکتری به‌نام «فَن‌کیل» وجود دارد که نقش دستیار ارشد ملکور را ایفا می‌کند (نقشی که در ویرایش نهایی «سیلماریلیون» به سائورون واگذار می‌شود). پس از بیداری نخستین انسان‌ها، تالکین می‌نویسد: «فن‌گیل همراه با دورف‌ها و گابلین‌ها به میان انسان‌ها رفت و بین آن‌ها و اِلف‌ها کدورت ایجاد کرد. و آدمیان بسیاری دورف‌ها را یاری کردند». نکته این است که در ویرایش اول «سیلماریلیون»، دورف‌ها نیز مانند اورک‌ها به‌عنوان یکی از موجودات شرور جهان محسوب می‌شدند. گرچه دورف‌های حاضر در «هابیت» به‌عنوان موجوداتی ترسیم می‌شوند که به اندازه‌ی اِلف‌ها و آدمیان نجیب نیستند، اما آن‌ها درنهایت در مقایسه با نسخه‌های ابتدایی «سیلماریلیون» به کاراکترهای همدلی‌برانگیزتری تبدیل می‌شوند. اگرچه دورف‌های «هابیت» نقاط ضعف و خصوصیات منفی خود را دارند، اما این موضوع درباره‌ی تمام موجودات خودآگاه و ناطقِ داستان هم صادق است. بنابراین، ایده‌ی این‌که دورف‌ها به‌دلیل خلق شدن توسط آئوله ذاتاً موجوداتی غیرزنده‌تر و شرورتر نسبت به الف‌ها و آدمیان هستند، با توجه به شجاعت، مهربانی و در مجموع پیچیدگی انسانی‌شان در «هابیت» زیرسوال می‌رود.

این مسئله درباره‌ی ترول‌ها و گابلین‌های حاضر در «هابیت» نیز صدق می‌کند: آن‌ها به‌عنوان همتای شرور دورف‌ها، الف‌ها و آدمیان صحبت و رفتار می‌کنند؛ به‌طوری‌که گاهی نشانه‌هایی از انسانیت نیز در آن‌ها مشاهده می‌شود. برای مثال، یکی از ترول‌هایی که بیلبو بگینز را شکار کرده، ذره‌ای همدلی به قربانی‌اش نشان می‌دهد؛ او که حسابی مست است، بیلبو را «طفلک حرامزاده» خطاب کرده و به دوستانش می‌گوید که او را آزاد کنند تا برود. گابلین‌های حاضر در «هابیت» نیز نوعی فرهنگ بدوی دارند. برای مثال، نه‌تنها داشتن رهبر به این معنی است که آن‌ها مفهوم قراردادهای سیاسی را درک می‌کنند، بلکه آن‌ها با وارگ‌ها نیز پیمان همکاری می‌بندند؛ مثلاً درباره‌ی رابطه آن‌ها با وارگ‌ها می‌خوانیم که: «وارگ‌ها و گابلین‌ها کمک‌دست هم بودند. آن‌ها در آن روزگار گاهی اوقات برای چپاول از کوه پایین می‌آمدند، مخصوصاً برای به‌دست آوردن آذوقه و گرفتن برده‌هایی که از آن‌ها کار بکشند. در این مواقع از وارگ‌ها کمک می‌گرفتند و غنایم را با آن‌ها تقسیم می‌کردند».

اورک‌ها

علاوه بر این‌ها، در فصل دوم «هابیت»، گندالف و تورین سپربلوط دو شمشیر به‌نام‌های «گلامدرینگ» (یا دشمن‌کوب) و «اورکیست» (یا شکافنده‌ی اورک) را در غار ترول‌ها پیدا می‌کنند؛ قدمت این دو شمشیر اِلفی، به‌طور خاص به‌دلیل دقت و ظرافت هنرِ اِلفی آن‌ها، موجب می‌شود که با گابلین‌ها و ترول‌ها مقابله کنند. در این‌جا دقت کنید که ترول‌ها و گابلین‌ها نه صرفاً به‌عنوان موجودات شرور و بی‌رحم، بلکه به‌عنوان موجوداتی پردازش‌شده با عناصر پیچیده و در عین حال بامزه نیز به تصویر کشیده می‌شوند.

در نتیجه، در ویرایش اول «سیلماریلیون» به دورف‌ها و اورک‌ها به‌عنوان موجودات شرور و خبیث و به‌دلیل خلق آن‌ها به‌دست والار، پرداخته می‌شود. اما در ویرایش‌های بعدی، شخصیت دورف‌ها و اورک‌ها به‌عنوان موجودات پیچیده، دارای شخصیت و با قابلیت‌های فردی و انسانی و احساسات، به‌ویژه با الهام از شخصیت‌های خوب در «هابیت»، شکل جدیدی به خود می‌گیرد. پس از این تحولات، دیدگاه تالکین درباره‌ی دورف‌ها و اورک‌ها تغییر کرده و آن‌ها را نه‌تنها صرفاً شرور، بلکه به‌عنوان موجودات پیچیده و دارای وجوه انسانی‌تر در نظر می‌گیرد. در این زمینه، نکتۀ جالب توجه این است که تالکین در ویرایش‌های بعدی «سیلماریلیون» به‌جای تمرکز بر بدجنسی ذاتی اورک‌ها و دورف‌ها، بر تنوع و پیچیدگی آن‌ها تأکید می‌کند؛ چیزی که نه تنها نشان‌دهنده‌ی رشد فکری اوست، بلکه در نهایت به غنای اسطوره‌شناسی «سرزمین میانه» منجر می‌شود.

برای ارزیابی کلی از تغییرات اورک‌ها و دورف‌ها در اسطوره‌شناسی تالکین، می‌توان نتیجه گرفت که در ویرایش‌های اولیه «سیلماریلیون»، دورف‌ها و اورک‌ها به‌عنوان موجودات شرور و بدجنس و ناشی از تصمیمات ناقص والار درک می‌شدند. با گذر زمان و به‌ویژه با نوشتن «هابیت»، دورف‌ها و اورک‌ها به‌عنوان موجوداتی پیچیده و با قابلیت‌های انسانی بیشتر معرفی می‌شوند. این تحولات نه تنها نشان‌دهنده‌ی تحول فکری تالکین است، بلکه به غنای داستان‌های او در دنیای «سرزمین میانه» نیز کمک می‌کند.

اورک‌ها

در «ارباب حلقه‌ها»، مسئله‌ی فساد اخلاقی شخصیت‌ها به یک خطر حیاتی‌تر تبدیل می‌شود. سائورون می‌تواند از لغزش‌های انسانی، هرچند کوچک و بی‌اهمیت، به نفع خود استفاده کند و از آن‌ها به‌عنوان حفره‌ای برای نفوذ به روح افراد بهره‌برداری کند و سلطه‌اش را بر آن‌ها تقویت کند. برای مثال، آزمون اصلی فرودو و سم این است که با وجود تمام دلایل موجهی که دارند، باید به گالوم محبت کنند و از ارتکاب قتل بپرهیزند. حتی گندالف و گالادریل، حکیم‌ترین و نجیب‌ترین موجودات سرزمین میانه، اذعان می‌کنند که آن‌ها نیز از تاثیر اسیرکننده‌ی حلقه‌ی یگانه مصون نیستند؛ حلقه می‌تواند از نیت‌های خوب و زیبای قربانیانش برای برانگیختن حس قدرت‌طلبی آن‌ها سوءاستفاده کند.

یکی از عواقب این ایده در سرزمین میانه، تأکید تالکین بر فرمانبرداری اورک‌ها از سائورون و تسلط او بر آن‌هاست. بنابراین، اورک‌ها دیگر صرفاً یک گروه خطرناک و بدجنس نیستند؛ آن‌ها موجوداتی هستند که اراده‌شان به اسارت سائورون درآمده و به‌طور مطلق از او تبعیت می‌کنند. در حقیقت، اورک‌ها دیگر یک تهدید مستقل نیستند؛ وجود آن‌ها نشانه‌ای از یک خطر بزرگ‌تر به نام سائورون است.

برای مثال، در دوران سوم، اورک‌های ساکن کوهستان مه‌آلود که به نظر آزاد و خودمختار می‌رسند، در واقع نوادگان اورک‌هایی هستند که سائورون در دوران دوم به معادن موریا فرستاده بود. آن‌ها بی‌آنکه بدانند، جزئی از نقشه‌ی بلندمدت سائورون هستند. همچنین، پس از نابودی حلقه‌ی یگانه و شکست سائورون، تالکین اورک‌های بازمانده را به مورچه‌های سرگردانی تشبیه می‌کند که ملکه‌ی خود را از دست داده‌اند: «دشمنان در حال فرار بودند و قدرت موردور به‌سان غباری در باد پراکنده می‌شد. وقتی مرگ، آن موجودِ تخم‌ریز را که در تپه‌ی مورچگان مسکن کرده و همه را تحت سلطه‌ی خود نگه‌داشته است، از پای درآورد، مورچگان احمقانه و بی‌هدف سرگردان می‌شوند و سپس ابلهانه می‌میرند. موجودات سائورون، اعم از اورک‌ها و ترول‌ها و جانورانی که برده‌ی جادوی او بودند، بدین‌سان کورکورانه به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند و برخی خود را می‌کشتند یا به چاه‌ها می‌افتادند یا شیون‌کنان برای مخفی شدن در سوراخ‌ها و جاهای تاریک و بی‌نور، نومیدانه می‌گریختند».

تالکین در جایی دیگر به سلطه‌ی سائورون بر اراده‌ی نیروهایش، از جمله اورک‌ها، تاکید می‌کند: پس از اینکه فرودو حلقه را در شکاف کوه هلاکت می‌اندازد، سائورون ناگهان متوجه‌ی فرودو می‌شود، تمرکزش را از دست می‌دهد و توجهش به سمت کوه معطوف می‌شود. تالکین در این صحنه سائورون را به‌سان یک عروسک‌گردان توصیف می‌کند که ناگهان نخ‌های عروسک‌هایش را رها می‌کند و آن‌ها همچون اشیایی بی‌جان از حرکت بازمی‌مانند. او فعل و انفعالات ذهن سائورون را این‌گونه شرح می‌دهد: «ذهنش را از تمام سیاست‌ها و دام‌های ترس و خیانت، از همه‌ی حیله‌ها و جنگ‌ها آزاد کرد و لرزشی سرتاسر قلمرو او را در نوردید. بردگانش خود را باختند، لشکریانش ایستادند و همه‌ی فرماندهانش ناگهان بی‌راهنما و عاری از اراده به تزلزل افتادند و ناامید شدند. چرا که فراموش شده بودند. تمام فکر و ذکر قدرتی که آن‌ها را در عرصه می‌گرداند، اینک با نیرویی کوبنده به کوه معطوف بود».

اورک‌ها

سلطه‌ی خارق‌العاده‌ای که سائورون بر اورک‌ها دارد از ماهیت آن‌ها به‌عنوان فرزندان مورگوث ناشی می‌شود. اورک‌ها به‌عنوان موجوداتی که بیش از هر جانور دیگری در سرزمین میانه به‌طور طبیعی و ذاتی فاسد و تباه شده‌اند، به‌طور ویژه‌ای در برابر سلطه‌ی سائورون آسیب‌پذیر هستند. به عبارتی، تعریف پیچیده‌تری که تالکین از اورک‌ها ارائه می‌دهد، این است که فساد ذاتی آن‌ها رابطه‌ی نزدیکی با سلطه‌ی سائورون بر آن‌ها دارد. شرارت اورک‌ها و آسیب‌پذیری‌شان در برابر سلطه، آن‌ها را به ایده‌آل‌ترین و آسان‌ترین موجودات برای کنترل تبدیل می‌کند. اما در عین حال، آنچه اورک‌ها را به‌طور ویژه‌ای خطرناک و بدجنس می‌کند، تسلط آن‌ها به‌دست مستبدی مانند سائورون است. به عبارتی، اگر فساد ذاتی اورک‌ها نبود، آن‌ها به سادگی تحت سلطه‌ی سائورون درنمی‌آمدند و اگر سائورونی وجود نمی‌داشت تا عطش آن‌ها برای شرارت را تقویت کند، اورک‌ها هرگز به این حد از بدی و شریر بودن نمی‌رسیدند.

در «ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه»، دیالوگی وجود دارد که به وضوح بر نقش سائورون در فساد اورک‌ها تأکید می‌کند. فرودو در توصیف فرضیه‌اش درباره‌ی منشاء اورک‌ها بیان می‌کند: «سایه‌ای که اینها را پرورش می‌دهد، فقط قادر به تقلیدِ مسخره است، نه آفریدن: هیچ موجودِ جدیدِ واقعی از خودش نیافریده. فکر نمی‌کنم که حتی خودش به اورک‌ها جان داده باشد، فقط آن‌ها را به تباهی کشانده و منحرف‌شان کرده؛ و اگر قرار باشد زنده بمانند، باید مثل موجودات دیگر زندگی کنند. اگر چیز بهتری گیرشان نیاید نان گندیده و گوشت گندیده می‌خورند، ولی زهر، نه». این دیالوگ به تحول عمیقی در جهان‌بینی تالکین اشاره دارد. فرودو به این نتیجه می‌رسد که نیروی شر اساساً عقیم است؛ شر از آفریدن مخلوقات اصیل خود عاجز است و قدرت آن در به تباهی کشاندن چیزهای خوب نهفته است.

با توجه به اینکه هر دو نژاد اورک و دورف مخلوقات ملکور و آئوله هستند، این سؤال مطرح می‌شود که آیا ادعای فرودو درباره‌ی ناتوانی سائورون در آفریدن مخلوقات، تناقضی به وجود نمی‌آورد؟ پاسخ این است که تعریف تالکین از مفاهیمی چون آفرینش و نیروی شر در جریان نگارش «ارباب حلقه‌ها» تغییر کرده است. به عنوان مثال، ویرایش جدیدی از منشاء دورف‌ها در ضمایم «ارباب حلقه‌ها» مطرح می‌شود که تالکین به‌طور غیرعلنی به آن اشاره می‌کند. او از بیدار شدن اولین دورف‌ها در تالارهای سنگی‌شان سخن می‌گوید، در حالی که در ویرایش قبلی، این ایده وجود نداشت. در این ویرایش جدید، آئوله دورف‌ها را پیش از بیدار شدن اِلف‌ها خلق می‌کند و ایلوواتار به او دستور می‌دهد تا آن‌ها را در اعماق زمین بخواباند تا قبل از اِلف‌ها بیدار نشوند.

در سال ۱۹۵۸، تالکین در یکی از نامه‌هایش به تفصیل ویرایش جدید منشاء دورف‌ها را شرح می‌دهد. این ایده که اولین دورف‌ها فاقد اراده آزاد و مستقل هستند، و آئوله پس از خلق آن‌ها از اینکه در کار خدا دخالت کرده، ابراز پشیمانی می‌کند، و تنها ایرو ایلوواتار دارای قدرت جان‌بخشی است، برای اولین بار در این نامه مطرح می‌شود. اضافه شدن این جزئیات نقطه عطفی در تحول جهان‌بینی تالکین محسوب می‌شود. در دوران پیشین، دورف‌ها و اورک‌ها موجوداتی خودآگاه و خودمختار بودند که موازی با مخلوقات ایرو ایلوواتار خلق شده بودند. ملکور اورک‌ها را بدون نیاز به قدرت جان‌بخشی ایرو ایلوواتار، با استفاده از سنگ‌ها و حرارت‌های زیرزمینی خلق کرده بود. همین موضوع درباره دورف‌های آئوله نیز صدق می‌کند. اگرچه ماهیت و قابلیت‌های اورک‌ها و دورف‌ها به خالقانشان وابسته بود، اما ملکور و آئوله قادر به خلق موجودات زنده خود بودند.

اورک‌ها

اما در ویرایش جدید، تالکین نشان می‌دهد که آئوله از خلق موجودات حقیقتاً زنده و خودمختار ناتوان است. دورف‌های او پیش از دریافت قدرت آتش پنهانی ایلوواتار، عروسک‌های بی‌روح و بی‌حرکت بودند که فقط در صورتی که آئوله به آن‌ها فکر می‌کرد، به حرکت درمی‌آمدند. آئوله از گستاخی‌اش پشیمان می‌شود و آن‌ها را به ایلوواتار تقدیم می‌کند، زیرا تنها ایلوواتار است که می‌تواند زندگی واقعی ببخشد. نشانه زندگی واقعی تنها توانایی صحبت کردن یا حرکت کردن نیست، بلکه توانایی شورش کردن علیه خالق است. هنگامی که آئوله می‌خواهد مخلوقاتش را نابود کند، ایلوواتار با دیدن شور و شوق آئوله و به دلیل فروتنی‌اش به او رحم می‌کند. در این راستا، ایلوواتار به آئوله می‌گوید: «هدیه تو را همان گاه که ساختی‌شان پذیرفتم. نمی‌بینی که این موجودات اکنون برای خود جان دارند و با صدای خود سخن می‌گویند؟ اگر چنین نبود، از ضربه تو و نیز از هیچ فرمان اراده‌ات بر خود نمی‌لرزیدند».

به بیان دیگر، این قدرت جان‌بخشی منحصربه‌فرد ایلوواتار است که به دورف‌ها زندگی واقعی می‌بخشد و آن‌ها را قادر می‌سازد تا به تصمیم آئوله برای نابود کردنشان مطیعانه تسلیم نشوند. به این ترتیب، تالکین توضیح می‌دهد که چرا دورف‌های موجود در «هابیت» از نظر شخصیت و عمق انسانی‌تر از دورف‌های نسخه‌های اولیه در «سیلماریلیون» هستند. زیرا آن‌ها به‌عنوان مخلوقات آئوله دارای نقص‌هایی هستند، اما در عین حال به‌عنوان فرزندخواندگان ایلوواتار نیز شناخته می‌شوند و از زندگی‌ای که ایلوواتار (خالق الف‌ها و انسان‌ها) به آن‌ها بخشیده، بهره‌مندند.

با این توضیحات، اجازه دهید دوباره به مسئله اورک‌ها بازگردیم. با معرفی این قاعده جدید که «هیچ‌کس جز ایرو ایلوواتار نمی‌تواند موجودات جان‌دار و خودمختار بیافریند»، منشاء اورک‌ها به بازنویسی نیاز دارد. زیرا در ویرایش جدید، اگرچه ملکور می‌تواند اورک‌ها را با استفاده از سنگ، لجن و حرارت‌های زیرزمینی بسازد، اما تنها کسی که می‌تواند به مخلوقات ملکور روح و آزادی اراده ببخشد، ایلوواتار خواهد بود و به طور طبیعی ایلوواتار هیچ‌گاه این کار را برای ملکور نخواهد کرد.

بنابراین، منشاء اورک‌ها باید تغییر می‌کرد؛ آن‌ها دیگر نمی‌توانستند مخلوقات منحصر به فرد ملکور باشند. در عوض، آن‌ها باید از موجودات ازپیش‌موجودی که قبلاً توسط ایلوواتار خلق شده بودند، سرچشمه می‌گرفتند. در این مرحله، رایج‌ترین و پذیرفته‌شده‌ترین منشاء اورک‌ها مطرح می‌شود: تالکین در نوشته‌هایش از دهه ۵۰ به بعد، می‌گوید که وقتی نخستین الف‌های دنیا در ناحیه کوئی‌وینن، واقع در شرق دور سرزمین میانه، بیدار شدند، ملکور اهریمنان، سایه‌ها و ارواح خبیثی را به کوئی‌وینن می‌فرستد تا نه‌تنها الف‌ها را زیر نظر بگیرند، بلکه تیره‌بختانی را که از گروه جدا می‌شوند، شکار کنند. ملکور آن‌ها را در سیاه‌چال‌های اوتوم‌نو، مقر فرماندهی جهنمی‌اش در شمال، زندانی می‌کند و بدن و روح آن‌ها را به‌قدری شکنجه و دستکاری می‌کند که زیباترین الف‌ها را به نژاد اورک که امروز می‌شناسیم، فروبکاهد.

در کتاب «سیلماریلیون» در این‌باره می‌خوانیم: «دانایان اره‌سئا بر این گمان بودند که به‌راستی کسانی که از کوئندی پیش از شکستن اوتوم‌نو به دست ملکور گرفتار آمدند، آنجا زندانی شدند و با ترفندهای بی‌رحمانه آهسته‌آهسته فاسد گشتند و تن به بندگی دادند؛ و بدین‌گونه ملکور نژاد زشت‌سیمای اورک‌ها را در رشک‌ورزی به الف‌ها و تقلید خام از ایشان پرورد، کسانی که بعدها به بدترین دشمن الف‌ها بدل گشتند. این شاید رذیلانه‌ترین کار ملکور بود و در نزد ایلوواتار نفرت‌انگیزترین».

همچنین، تالکین در سال ۱۹۵۴ در نامه‌ای درباره منشاء جدید اورک‌ها توضیح می‌دهد: «من اورک‌ها را به‌عنوان جانداران ازپیش‌موجود معرفی کرده‌ام که ارباب تاریکی تمام قدرت خود را در تغییرشکل دادن و فاسد کردنشان به کار گرفته است، نه در آفریدنشان». علاوه بر این، او توضیح می‌دهد که اینکه خدا وجود چنین جاندارانی را تحمل می‌کند، تفاوتی با الهیات دنیای واقعی ندارد که در آن خدا انسان‌زُدایی حساب‌شده آدمیان توسط مستبدان را تحمل می‌کند.

اورک‌ها

تالکین همچنین در یکی از دست‌نوشته‌هایش که در کتاب «تاریخ سرزمین میانه: حلقه مورگوث» منتشر شده است، توضیح می‌دهد که خردمندان دوران اول سرزمین میانه اعتقاد داشتند که اورک‌ها توسط ملکور آفریده نشده‌اند و بنابراین در اصل خود شر نیستند. به قول تالکین: «شاید آن‌ها غیرقابل‌رستگاری شده بودند (حداقل از نگاه الف‌ها و انسان‌ها)، اما همچنان در چارچوب قانون باقی ماندند. از آنجایی که آن‌ها حکم انگشتان دست مورگوث را داشتند، به‌ناچار باید با نهایت جدیت با آن‌ها مبارزه کرد، اما نباید با آن‌ها با قساوت و بدجنسیِ خودشان رفتار کرد. اسیران را نباید شکنجه کرد، نه حتی برای کشف اطلاعات لازم برای دفاع از خانه و کاشانه الف‌ها و آدمیان. اگر هر یک از اورک‌ها تسلیم شدند و درخواست رحم و بخشش کردند، باید به آن‌ها عطا شود، حتی در صورت دادن هزینه». به قول تالکین، گرچه خردمندان چنین چیزی را تعلیم می‌دادند، اما در وحشت و هرج‌و‌مرج جنگ همیشه به این قانون توجه نمی‌شد و آن مورد اجرا قرار نمی‌گرفت.

تالکین در یکی از پاورقی‌هایش توضیح می‌دهد که اورک‌ها هیچ‌گاه با الف‌ها ارتباط برقرار نمی‌کردند. زیرا یکی از دستاوردهای وحشتناک مورگوث این بود که او اورک‌ها را به‌طرز انکارناپذیری متقاعد کرده بود که الف‌ها از خودشان ظالم‌تر هستند؛ مورگوث به آن‌ها گفته بود که اگر در دام الف‌ها بیفتند، الف‌ها آن‌ها را یا فقط به منظور «سرگرمی و تفریح» اسیر می‌کنند یا آن‌ها را می‌خورند (چیزی که خود اورک‌ها در صورت نیاز انجام می‌دادند). در نهایت، وقتی کریستوفر، پسر تالکین، پس از مرگ پدرش مشغول تدوین «سیلماریلیون» شد، از این منشاء (اسیر شدن و فاسد شدن الف‌ها توسط ملکور) استفاده کرد.

اما بخش جالب ماجرا این است که الف بودن اورک‌ها آخرین نظر تالکین درباره منشاء این موجودات نبود. او در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 نظریه‌های جدیدی درباره ریشه اورک‌ها مطرح کرد که ریشه‌الفی آن‌ها را زیر سوال می‌برد. به‌عنوان مثال، تالکین در دست‌نوشته‌هایش گمانه‌زنی می‌کند که اورک‌ها انسان‌های فاسدشده هستند. طبق این فرضیه، بیدار شدن نخستین انسان‌ها پیش از مهاجرت بزرگ نخستین الف‌ها به سوی غرب سرزمین میانه رخ داده بود. به لحاظ زمان‌بندی رسمی که در «سیلماریلیون» ارائه شده، نخستین انسان‌ها در اواخر دوران اول (پس از نابودی درختان والینور و همزمان با آفرینش خورشید و ماه) بیدار می‌شوند (در حدود سال 1500 از دوران درختان). در مقابل، نخستین الف‌ها در سال 1050 از دوران درختان بیدار می‌شوند و اورک‌ها نیز برای اولین بار در سال 1330 از دوران درختان در سرزمین بِلریاند دیده می‌شوند. با این حال، حتی خود تالکین نیز اعتراف می‌کند که ایده انسان بودن اورک‌ها از لحاظ ترتیب زمانی وقایع سرزمین میانه باعث بروز تناقضاتی می‌شود. شاید اگر تالکین چند سال دیگر زنده می‌ماند، برای توجیه این ایده که اورک‌ها به وسیله اولین انسان‌ها پرورش یافته‌اند، ترتیب زمانی وقایع جهانش را تغییر می‌داد.

یکی دیگر از فرضیه‌های او این بود که اورک‌ها محصول ترکیبی از الف‌ها و انسان‌های فاسدشده هستند؛ به این معنا که مورگوث اورک‌های ارتقایافته‌اش را از طریق فاسد کردن انسان‌ها و جفت‌گیری آن‌ها با اورک‌های ساخته‌شده توسط الف‌های فاسدشده تولید کرده است. او درباره این احتمال توضیح می‌دهد: «در نهایت، یک نکته قانع‌کننده وجود دارد، گرچه بیان آن وحشتناک است. با گذشت زمان مشخص شد که انسان‌ها می‌توانند تحت سلطه مورگوث یا عوامل او در طول چند نسل از لحاظ ذهنی و عادات تقریباً به سطح اورک‌ها تنزل پیدا کنند؛ و سپس، می‌توان آن‌ها را وادار به جفت‌گیری با اورک‌ها کرد و نژادهای جدیدی را تولید کرد که اغلب بزرگ‌تر و حیله‌گرتر هستند. شکی نیست که مدت‌ها بعد، در دوران سوم، سارومان این دانش را در افسانه‌ها و معرف‌های کهن کشف کرد و در شهوت خود برای قدرت‌طلبی، به رذیلانه‌ترین کارها دست زد: آمیزش بین‌نژادی اورک‌ها و انسان‌ها؛ تولید آدم‌اورک‌هایی که تنومند و حیله‌گر و اورک‌آدم‌هایی که موذی و بدجنس هستند.»

اورک‌ها

با وجود این نظریات، تالکین همچنان از منشاء اورک‌هایش رضایت نداشت و به نظریه‌پردازی درباره ماهیت آن‌ها ادامه می‌داد. اما قبل از پرداختن به فرضیه‌های بعدی، شاید برایتان این سوال پیش آمده باشد که چرا؟ چرا تالکین اورک‌هایش را به حال خودشان رها نمی‌کند و به این اندازه درگیر ریشه‌یابی خاستگاه آن‌ها می‌شود؟ دلیل این امر این است که مفاهیم «بخشش» و «رستگاری» از جمله کلیدی‌ترین مضامین در افسانه‌های تالکین به شمار می‌آیند. در طول «ارباب حلقه‌ها»، داستان به‌طور ویژه‌ای بر اهمیت رستگاری تاکید می‌کند. یکی از ویژگی‌های بارز قهرمانان تالکین این است که آن‌ها بارها در شرایطی قرار می‌گیرند که احساس رحم و مروتشان به چالش کشیده می‌شود. آن‌ها مداوم وادار می‌شوند تا به شخصیت‌های نفرت‌انگیزی چون گالوم، سارومان و گریمای مارزبان که توجیهات اخلاقی فراوانی برای قتلشان دارند، فرصتی دوباره برای زندگی و جبران اشتباهاتشان بدهند. همچنین، انسانیت و کرامت افرادی که در جبهه سائورون می‌جنگند حتی در بدترین شرایط جنگی به رسمیت شناخته می‌شود. به‌عنوان مثال، سَم در واکنش به مرگ یکی از سربازان بی‌نام هاراد با خود فکر می‌کند: «این نخستین بار بود که سَم شاهد جنگ آدم‌ها با آدم‌ها بود و زیاد از آن خوشش نیامد. خوشحال بود که چهره مرده را نمی‌بیند. با خود فکر می‌کرد که اسم مرد چیست و از کجا آمده؛ و آیا واقعاً دلی ناپاک داشته است، یا کدامین دروغ و تهدید او را وادار کرده تا این راه طولانی را از خانه‌اش تا به اینجا بپیماید؛ و اینکه آیا او واقعاً ترجیح می‌داده که آنجا در آرامش بماند.»

علاوه بر این، پس از شکست سائورون و تاج‌گذاری آراگورن می‌خوانیم که پادشاه گوندور در تالارش بر تخت نشست و آن دسته از آدمیان ساکن رون و هاراد را که فریب‌خوردگان سائورون بودند یا وادار شده بودند برای ارباب تاریکی بجنگند، عفو می‌کند: «و سفیران از سرزمین‌های گوناگون و مردم از شرق و جنوب و از مرزهای سیاه‌بیشه و دون‌لند در غرب به حضورش رسیدند. شاه اهالی شرق را که تسلیم شده بودند، بخشود و آنان را آزاد روانه ساخت، و با مردم هاراد صلح کرد.» اما این بخشندگی شامل حال اورک‌های بازمانده سائورون نمی‌شود؛ تالکین هیچ اشاره‌ای به وضع روابط دیپلماتیک میان آراگورن و اورک‌های بازمانده نمی‌کند. در عوض، اورک‌ها در واکنش به نابودی سائورون یا دست به خودکشی می‌زنند یا خودشان را در گوشه و کنار دنیا گم و گور می‌کنند. به همین دلیل است که منشاء اورک‌ها این‌قدر فکر و ذکر تالکین را به خود معطوف کرده بود؛ زیرا برای او تصور اینکه در دنیایش موجوداتی ناطق و روح‌دار وجود دارند که غیرقابل رستگاری هستند، غیرقابل‌پذیرش بود.

در واقع، تالکین در یکی از نامه‌هایش عمداً از توصیف اورک‌ها به‌عنوان موجوداتی «غیرقابل رستگاری» امتناع می‌کند: «اورک‌ها بزرگ‌ترین گناه مورگوث هستند، نتیجه سوءاستفاده‌اش از رفیع‌ترین امتیاز او؛ آن‌ها زاییده گناه‌اند و طبیعتاً بد هستند». سپس تالکین در پرانتز اضافه می‌کند: «نزدیک بود که بنویسم «به‌گونه‌ای غیرقابل رستگاری بد»، اما گفتن این حرف زیاده‌روی خواهد بود. اِرو ایلوواتار با پذیرفتن و تحمل کردن خلقت اورک‌ها، که برای وجود داشتنشان ضروری است، حتی آن‌ها را نیز به جزئی از دنیا بدل می‌کند؛ دنیایی که مخلوق خداست و درنهایت اساساً خوب است». همچنین، تالکین در دست‌نوشته‌هایش درباره این می‌نویسد که اگر مورگوث تلاش می‌کرد تا مثل آئوله موجودات خود را با تقلید از فرزندان ایلوواتار بسازد، مخلوقاتش مانند دورف‌های آئوله عملکردی شبیه به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی می‌داشتند: جانورانی که تا زمانی که مورگوث به آن‌ها توجه می‌کرد به جنبش درمی‌آمدند و از اجرای هیچ دستوری، حتی نابودی خودشان، امتناع نمی‌کردند.

تالکین ادامه می‌دهد: «اما اورک‌ها از این نوع نیستند. آن‌ها مسلماً تحت سلطه ارباب خود بودند، اما سلطه او بر آن‌ها از جنس ترس بود، و آن‌ها از این ترس آگاه بودند و به خاطرش از او تنفر داشتند. به‌راستی که اورک‌ها از شدت فساد بی‌رحم بودند و هیچ ظلم و ستمی نبود که نتوانند مرتکب شوند؛ اما رفتار آن‌ها از فساد اراده‌های مستقلشان ناشی می‌شد. آن‌ها قادر بودند به تنهایی عمل کنند و برای تفریح خودشان مرتکب اعمال شرورانه شوند. یا وقتی از مورگوث و عموالش دور بودند، از اجرای دستورات غافل می‌شدند. آن‌ها گاهی اوقات با یکدیگر می‌جنگیدند، که می‌توانست به ضرر نقشه‌های مورگوث تمام شود. علاوه بر این، اورک‌ها پس از سرنگونی مورگوث به زندگی و زاد و ولد خود ادامه دادند و همچنان طبق روال سابق به غارتگری و چپاول‌هایشان مشغول شدند. آن‌ها دیگر خصوصیات فرزندان ایلوواتار را نیز داشتند. آن‌ها برای خود زبان داشتند و با توجه به تفاوت‌های نژادی که در میان خودشان قابل تشخیص بود به زبان‌های مختلف با یکدیگر صحبت می‌کردند.» تالکین در جایی دیگر می‌نویسد که پس از سقوط مورگوث و غیب موقت سائورون در پایان دوران اول، اورک‌های بازمانده که داشتند درماندگی‌شان را پشت سر می‌گذاشتند، سرزمین‌های کوچک خودشان را پایه‌گذاری کرده بودند و به استقلال‌شان عادت کرده بودند. بهترین نمونه از این توضیحات در متن «ارباب حلقه‌ها» یافت می‌شود.

اورک‌ها

در کتاب «دو برج»، صحنه‌ای وجود دارد که احساسات و نگرانی‌های اورک‌ها را به تصویر می‌کشد. در این صحنه، گورباگ، فرمانده اورک‌های میناس مورگول، و شاگرات، فرمانده برج کیریث اونگول، در حال گفت‌وگو هستند و سم به‌طور پنهانی صدایشان را می‌شنود. آن‌ها در مورد سختی‌های خدمت‌شان صحبت می‌کنند و امیدها و آرزوهایشان برای دوران پس از جنگ را بیان می‌کنند. گورباگ از ترسش در برابر نزگول‌ها می‌گوید و اینکه چگونه آن‌ها او را می‌ترسانند و احساساتش را تحت فشار قرار می‌دهند. او ادامه می‌دهد که خدمت در میانسوری جالب نیست و به دورانی بهتر پس از جنگ امیدوار است. شاگرات نیز به او پیشنهاد می‌دهد که به بالا بیاید و با شیلاب هم‌صحبت شود، تا شاید اوضاع تغییر کند. گورباگ آرزو می‌کند که بتوانند جایی دور از این وحشت‌ها پناه بگیرند و اگر جنگ به خوبی پیش برود، بتوانند زندگی راحت‌تری داشته باشند.

این بخش دقیقاً نشان‌دهنده درگیری تالکین با منشاء اورک‌هاست. از یک سو، ریشه‌های الفی و انسانی اورک‌ها نشان می‌دهد که آن‌ها روح دارند و از آزادی فکری و عملی برخوردارند. اما از سوی دیگر، آن‌ها موجوداتی هستند که به‌طرز فاجعه‌باری تحت‌سلطه مورگوث قرار دارند و نمی‌توان امید به رستگاری آن‌ها را داشت. تالکین با چالشی مواجه است که چگونه می‌تواند غیرقابل رستگاری موجودات روح‌دار را توجیه کند. یکی از ایده‌های او این است که اورک‌ها بی‌روح‌اند. او توضیح می‌دهد که «صحبت کردن» الزاما نشانه وجود روح نیست و اورک‌ها موجوداتی هستند که توانایی گفتار دارند، اما از روح بی‌بهره‌اند. به گفته تالکین، مورگوث آن‌ها را به‌گونه‌ای تغییر داده که به فرزندان ایلوواتار شباهت پیدا کنند و توانایی سخن گفتن را به آن‌ها آموخته است. به عبارت دیگر، گفتار اورک‌ها، حتی زمانی که به اربابشان انتقاد می‌کنند، تکراری است که از اطلاعاتی که مورگوث در آن‌ها به‌جای گذاشته، ناشی می‌شود.

در ادامه، تالکین ایده‌هایی دیگر برای توضیح منشاء اورک‌ها مطرح می‌کند. او به این نکته اشاره می‌کند که برخی از موجودات در سرزمین میانه، مانند عقاب‌ها و هوآن، فاقد روح هستند اما قدرت‌های فیزیکی استثنایی دارند. او همچنین فرض می‌کند که اورک‌ها ممکن است از مایاهای فاسد شده خلق شده باشند. بر اساس برخی نوشته‌ها، اورک‌ها شاید از الف‌های به‌دام‌افتاده ایجاد شده‌اند. برخی بر این باورند که اورک‌ها ممکن است ریشه‌ای از مردمان درواِداین، نوعی از انسان‌ها، داشته باشند که به شدت منزوی و با اورک‌ها دشمنی دیرینه دارند.

اورک‌ها

یکی از جالب‌ترین تئوری‌ها که طرفداران تالکین مطرح کرده‌اند، این است که اورک‌ها در ابتدا از الف‌ها و انسان‌های روح‌دار پرورده شده‌اند، اما با ترفندهای مورگوث، ارواح آن‌ها از بدن‌هایشان جدا شده و به موجوداتی بی‌روح تبدیل شده‌اند. این تئوری به نوشته‌های تالکین در کتاب «طبیعت سرزمین میانه» برمی‌گردد که در آن، او به تعامل روح و جسم در موجودات اشاره می‌کند.

تالکین در این مقاله می‌نویسد که اگر روحی از بدن خارج شود، آن بدن می‌تواند زنده بماند، اما بدون عقل و ذهن خواهد بود و مانند یک حیوان بی‌هدف به زندگی ادامه می‌دهد. این نگرش وحشتناکی است و به این سوال منجر می‌شود که آیا در آردا، جایی که به تباهی کشاندن موجودات غیرممکن به نظر می‌رسد، چنین چیزی ممکن است؟ او اشاره می‌کند که در غیاب روح، بدن بدون هدایت از روح خود، توانایی‌های کمتری خواهد داشت و در نهایت نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد.

این مباحث درباره اورک‌ها و منشاء آن‌ها، پیچیدگی‌های اخلاقی و فلسفی عمیقی را در داستان‌های تالکین به وجود می‌آورد.

با این حال، تالکین تأکید می‌کند که یک استثنا وجود دارد؛ او توضیح می‌دهد که مورگوث و سائورون می‌دانستند چگونه می‌توانند بدن‌های خالی از روح را زنده نگه دارند. به نقل از تالکین، در تاریخ سرزمین میانه آمده است که مورگوث و سپس سائورون، روح قربانی را با ترساندن از درون بدنش بیرون می‌راندند و سپس به جسم باقی‌مانده تغذیه می‌دادند و آن را به یک حیوان تبدیل می‌کردند. یا حتی بدتر: آن‌ها روح قربانی را به گونه‌ای می‌ترساندند که سرکوب شده، کنترلش را بر بدن از دست می‌داد و در حالی که هنوز درون بدن است، ناتوان و عقیم می‌شد. سپس، آن‌ها بدن را به‌طرزی ناپسند تغذیه می‌کردند تا به حالت حیوانی دربیاید، در حالی که روح سرکوب‌شده قربانی به شدت شکنجه می‌شد. این تصور که روح یک موجود به‌قدری درون بدنش فروکاسته شده است که بدن تبدیل به زندانی ابدی برای آن می‌شود، حقیقتاً ترسناک است. اینکه روحی وحشت‌زده در اعماق بدن‌های درهم‌پیچیده و شرور اورک‌ها گرفتار شده و تنها مرگ می‌تواند آن‌ها را از شکنجه رها کند، ابعاد هولناک تازه‌ای به ماهیت اورک‌ها می‌بخشد.

سوالی که باقی می‌ماند این است که از تمام این احتمالات چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ واقعیت این است که پرورش اورک‌ها با به دام انداختن الف‌های نخستین، دراماتیک‌ترین، سرراست‌ترین و منطقی‌ترین داستان برای توضیح منشاء اورک‌ها است و بیشترین همخوانی را با دیگر اجزای رشته‌افسانه‌های تالکین دارد. با این حال، همان‌طور که کریستوفر تالکین در یکی از پاورقی‌های «قصه‌های ناتمام» نوشته است: «اما این تنها یکی از چند گمانه‌زنی مختلف درباره منشاء اورک‌ها بود». حقیقت این است که تنوع منشاء اورک‌ها الزاما نباید به‌عنوان تناقض در نوشته‌های تالکین برداشت شود؛ برعکس، آن‌ها می‌توانند همزمان حقیقت داشته باشند: اورک‌ها هم می‌توانند حاصل الف‌های فاسد شده باشند؛ هم انسان‌ها؛ برخی از آن‌ها می‌توانند از درواِداین پرورش یافته باشند و برخی دیگر ممکن است حیوانات بدون روح باشند که توسط مورگوث و سائورون قدرت سخن گفتن را یاد گرفته‌اند. همچنین، برخی ممکن است قربانی ترفندهای ظالمانه اربابان تاریکی شده باشند: الف‌ها و انسان‌هایی که یا روح و بدنشان از هم تفکیک شده یا روحشان به‌حدی سرکوب شده است که به زندگی جسمانی صرف تنزل پیدا کرده‌اند.

اورک‌ها

از یک سو، وقتی از دریچه‌ای فرامتنی به این تئوری‌های مختلف نگاه می‌کنیم، واضح است که منشاء اورک‌ها یکی از جنبه‌های سرزمین میانه است که تالکین در طول زندگی‌اش به آن پرداخت و هرگز به یک خاستگاه قطعی که از آن رضایت کامل داشته باشد، نرسید؛ درواقع، شاید اگر او چند سال بیشتر زنده می‌ماند، داستان‌های جدیدی درباره پیدایش اورک‌ها می‌نوشت که قبلی‌ها را رد می‌کرد. اما از سوی دیگر، سرزمین میانه به‌لطف فرضیه‌های مختلفی که برای توضیح منشاء اورک‌ها وجود دارند، به دنیایی عمیق‌تر و ملموس‌تر تبدیل شده است: تنوع خاستگاه‌ها به این معناست که مورگوث و سائورون تنها به فاسد کردن الف‌ها بسنده نکرده‌اند، بلکه از هر موجودی که به‌دستشان آمده و از هر روش و ترفند وحشتناکی که می‌توانستند تصور کنند، برای این کار استفاده کرده‌اند. همچنین، ابهام برطرف‌نشده و فرضیه‌های مختلف درباره خاستگاه اورک‌ها منطقی به نظر می‌رسد، زیرا این بدان معناست که حتی خردمندترین الف‌ها و انسان‌ها هم نمی‌دانستند واقعاً در آزمایشگاه‌های محرمانه اصلاح نژاد اربابان تاریکی چه می‌گذشت! در واقع، در کتاب «سیلماریلیون» به‌صراحت به این نکته اشاره می‌شود: «از آن تیره‌بختانی که در دام ملکور افتادند، اندک چیزی به یقین معلوم است، زیرا کیست از زندگان که به مغاک‌های اوتوم‌نو فرود آمده یا تاریکی اندرزهای ملکور را کاویده باشد؟».

اما بیایید دوباره به مسئله رستگاری اورک‌ها بازگردیم: اگر ما بپذیریم که ریشه اورک‌ها به الف‌ها و انسان‌ها بازمی‌گردد، پس آن‌ها باید دارای درجه‌ای از آزادی اراده باشند که نخستین لازمه شانس رستگاری‌شان است. اما می‌دانیم که در جهان تالکین، نیروهای ماوراطبیعه قادرند تا ماهیت و ذات موجودات سرزمین میانه را نه به‌طور فردی و موقت، بلکه به‌طور جمعی و برای همیشه تغییر دهند. برای مثال، مسئله فانی بودن انسان‌ها را در نظر بگیرید: باور رایج این است که ایلوواتار از ابتدا انسان‌ها را فانی آفریده بود. اما در میان خود انسان‌ها داستان تاریخی وجود دارد که ادعا می‌کند نخستین انسان‌ها در ابتدا فانی نبودند، بلکه بعداً با از دست دادن نامیرایی‌شان مجازات شدند. این داستان، که در کتاب «تاریخ سرزمین میانه: حلقه مورگوث» منتشر شده است، به‌طور مختصر از این قرار است: وقتی نخستین انسان‌ها بیدار می‌شوند، ملکور در ظاهری زیبا در میانشان حضور پیدا می‌کند. نخستین انسان‌ها تشنه کسب اطلاعات درباره جهان و پاسخ به سوالاتشان بودند، بنابراین نه‌تنها ملکور از این نیاز سوءاستفاده می‌کند و در ستایش قدرت تاریکی برایشان صحبت می‌کند، بلکه آن‌ها را متقاعد می‌کند تا معبدی برای پرستیدن او بسازند.

طبق این داستان، به محض اینکه آدمیان در برابر ملکور تعظیم می‌کنند، سایه یا لکه فاسدکننده خداونگار تاریکی بر آن‌ها و نوادگانشان می‌افتد. در نتیجه این جرم، ایرو ایلوواتار نامیرایی انسان‌ها را از آن‌ها سلب می‌کند؛ توجیه ایلوواتار این است که اکنون انسان‌ها با کوتاه شدن عمرشان به زودی به دیدن او خواهند آمد و کشف خواهند کرد که خالق واقعی‌شان چه کسی است. بنابراین، نژاد انسان به نفرینی ابدی دچار می‌شود: به دلیل ارتکاب این جرم، نه‌تنها پتانسیل همه انسان‌ها برای گرایش به سمت شرارت افزایش می‌یابد، بلکه آن‌ها به اجبار مشمول مرگ غیرداوطلبانه نیز می‌شوند. نتیجه‌ای که می‌خواهم بگیرم این است: اگر ماهیت کل انسان‌ها به دلیل تصمیم اجدادشان به‌چنان شکل ترمیم‌ناپذیری تغییر کرده است که آن‌ها بیشتر از الف‌ها در برابر فساد مورگوث آسیب‌پذیر شده‌اند، پس نمونه مشابهی از این اتفاق می‌تواند درباره اورک‌ها نیز صادق باشد. این احتمال قوی وجود دارد که اورک‌ها هم در نتیجه پشت سر گذاشتن پروسه‌ای مشابه، به شدت بیشتر و به طور ترمیم‌ناپذیری در برابر فساد مورگوث آسیب‌پذیر شده باشند. همچنین، نباید از قدرت سلطه روانی سائورون و حلقه یگانه بر اورک‌ها غافل شد که آن‌ها را بیشتر مستعد شرارت می‌کند.

بنابراین، گرچه اورک‌ها حداقل در نظر تئوریک دارای امکان رستگاری هستند، اما احتمال توبه کردن آن‌ها و اصلاح مسیر زندگی‌شان به‌قدری کم است که تصور رستگاری‌شان عملاً غیرممکن به نظر می‌رسد؛ به‌قدری ناچیز که با صفر برابر می‌شود. اورک‌ها شاید مقداری از استقلال فردی‌شان را حفظ کرده باشند، شاید همچنان از قدرت زبان و خیال‌پردازی بهره‌مند باشند و حتی شاید نشانه‌هایی از بی‌تابی و اشتیاق برای دستیابی به آرامش و آزادی به دور از سلطه اربابان تاریکی از خود بروز دهند، اما در مجموع سرنوشت ناگوار مقدر شده اورک‌ها این است که هرگز نمی‌توانند بر نیروهایی که ماهیت وجودیشان را شکل داده‌اند، غلبه کنند. به‌قول تالکین: «اورک‌ها در ژرفای تاریکی دل‌هایشان از خداونگی که از او بیمناک خدمت می‌کردند، و تنها آفریدگار شوربختی‌شان بود، متنفر بودند. این شاید رذیلانه‌ترین کار ملکور بود و در نزد ایلوواتار نفرت‌انگیزترین».

اورک‌ها

۲- آیا اورک‌ها خانواده دارند؟

در اپیزودِ سومِ فصل دوم سریال «حلقه‌های قدرت» صحنه‌ای وجود داشت که بلافاصله در شبکه‌های اجتماعی جنجال‌برانگیز شد: ما یک اورکِ مرد را می‌بینیم که نه‌تنها با زن‌اش تشکیل خانواده داده است، بلکه با زن‌اش صاحبِ یک اورکِ نوزاد نیز شده است. بسیاری از تماشاگرانِ سریال ادعا می‌کردند که اورک‌های خانواده‌دار یک ایده‌ی بی‌پایه‌و‌اساس است و نویسندگان آن را از خودشان درآورده‌اند. واقعیت اما این است که اورک‌های خانواده‌دار از نوشته‌‌های شخصِ تالکین سرچشمه می‌گیرد. بدون‌شک مهم‌ترین دلیلِ این سوءبرداشت، این است که اکثریتْ جهانِ تالکین را از فیلم‌های «ارباب حلقه‌ها»ی پیتر جکسون می‌شناسند، و در آن فیلم‌ها اورک‌های خادمِ سارومان از درونِ گِل‌و‌لای، لجن‌ و گرمای زیرزمینی تولید می‌شوند. تازه، آن‌ها نه به‌عنوانِ نوزاد، بلکه در قالبِ موجوداتِ کاملاً بالغ متولد می‌شوند. در کتاب‌ها اما اوضاع فرق می‌کند: نخست اینکه، در «سیلماریلیون» آمده است که اورک‌ها هم درست مثل اِلف‌ها و آدمیان از طریقِ آمیزشِ جنسی تولیدمثل می‌کنند؛ در این بخش می‌خوانیم: «زیرا اورک‌ها جان داشتند و به‌شیوه‌ی فرزندانِ ایلوواتار زاد و ولد می‌کردند».

اما برای پیدا کردنِ اولین اشاره‌ی تالکین به اورک‌های خانواده‌دار باید به کتاب «هابیت» مراجعه کنیم: ما در این کتاب با اورکی به نام «بولگ» آشنا می‌شویم؛ بولگ در جریانِ نبرد پنج ارتش به‌عنوانِ فرمانده‌ی سپاهِ اورک‌ها در داستان حضور پیدا می‌کند. وقتی سروکله‌ی بولگ پیدا می‌شود، گندالف برای دِینِ پاآهنین، پادشاهِ دورف‌‌های تپه‌های آهن، توضیح می‌دهد که او پسرِ «آزوگ»، فرمانده‌ی پیشینِ اورک‌های شمال، است. ماجرا از این قرار است: در سال ۲۷۹۹ از دورانِ سوم، نبردی میانِ اورک‌ها و دورف‌‌ها درگرفت به‌نام «نبردِ آزانول‌بیزار». این نبرد در مقابلِ دروازه‌ی شرقیِ موریا صورت گرفت. در این نبرد، دورفی به نام «دِینِ پاآهنین» وجود داشت که جزوِ دورف‌‌های ساکنِ تپه‌های آهن بود؛ او آزوگ را که در آن زمان فرمانده‌ی لشکرِ اورک‌ها بود می‌کُشد. پس از مرگِ آزوگ، پسرش بولگ فرماندهیِ اورک‌ها را به ارث می‌بُرد، و حدود ۱۵۰ سال بعد برای انتقام‌جویی در جنگِ پنج ارتش حضور پیدا می‌کند. ما نمی‌دانیم که رابطه‌ی پدر و پسریِ آزوگ و بولگ چگونه بوده است؛ اما به قدرت رسیدنِ بولگ پس از مرگِ پدرش به این معناست که اورک‌ها هم دارای نوعی زنجیره‌ی جانشینی و وراثت هستند که براساسِ نسب و خونِ خانوادگی تعیین می‌شود. علاوه‌بر این، اشاره‌ی گندالف به نکته که بولگ پسرِ همان اورکی است که به‌دستِ دِینِ پاآهنین کُشته شده، به این معنی است که بخشی از تنفرِ بولگ از دورف‌ها، شخصی و انتقام‌جویانه است.

دومین مدرکی که از خانواده‌داربودنِ اورک‌ها داریم نیز دوباره در صفحاتِ «هابیت» یافت می‌شود: در پنجمین فصل این کتاب، بیلبو بگینز و گالوم یکدیگر را با معماهایشان به چالش می‌کشند. پس از اینکه گالوم شکست می‌خورد، او تصمیم می‌گیرد تا حلقه‌‌ی یگانه را دست‌اش کند و درحالی‌که نامرئی شده است بیلبو را بُکشد و از گوشت‌اش تغذیه کند. ما در حینِ خواندنِ افکارِ گالوم متوجه می‌شویم که او به رُبودن و خوردنِ اورک‌های نوزاد عادت دارد؛ در توصیفِ این بخش می‌خوانیم: «گالوم هروقت که خیلی خیلی گرسنه بود و دلزده از خوردنِ ماهی، حلقه را دست‌اش می‌کرد. بعد با احتیاط توی دالان‌های تاریک راه می‌اُفتاد و دنبالِ گابلین‌های سرگردان می‌گشت. حتی بعضی‌وقت‌ها دل به دریا می‌زد و تا آنجا که مشعل‌ها روشن بودند، پیشروی می‌کرد… چون این کار هیچ خطری برای او نداشت. بله، هیچ خطری. هیچ‌کس او را نمی‌دید، هیچ‌کس متوجهِ او نمی‌شد تا انگشت‌هایش را دور گردن‌شان محکم کند. همین چند ساعت پیش حلقه را دست کرده بود و یک بچه گابلین گرفته بود. چقدر جیغ می‌زد! هنوز یکی-دوتا استخوان برایش باقی مانده بود تا سَق بزند، ولی هوسِ یک چیزِ نرم‌تر کرده بود». آخرین مدرکی که درباره‌ی اورک‌های خانواده‌دار داریم در یکی از نامه‌های تالکین یافت می‌شود؛ او در پاسخ به سوالی که پُرسیده بود آیا زنانِ اورک وجود دارند یا نه، می‌نویسد: «حتماً زنانِ اورک وجود داشته‌اند. اما در داستانی‌‌هایی که اورک‌ها را تقریباً همیشه در قالبِ سربازانِ ارتش‌هایی که به اربابانِ شرور خدمت می‌کنند، می‌بینیم، طبیعتاً چیزِ زیادی درباره‌ی زندگیِ زنانِ اورک یاد نمی‌گیریم».


منبع : فارس کیدذ

برچسب ها
نظرات کاربران

Farskids Logo
تمامی حقوق وب‌سایت متعلق به رسانه فارس‌کیدذ می‌باشد.