نقد فیلم ورشکسته (Broke) | بررسی نئووسترن برفآلود و ضعفهای کارگردانی
فیلم «ورشکسته» (Broke) اثری از ژانر نئووسترن است که با ایدهای نسبتاً جذاب آغاز میشود، اما متأسفانه کارگردانی ضعیف تمام ظرفیتهای بالقوهاش را به هدر میدهد. در ادامه، همراه فارس کیدذ باشید تا به بررسی دقیقتر این فیلم بپردازیم.
نسخه پادکست مقاله:
ساخته شده با هوش مصنوعی
فیلم «ورشکسته» (Broke) یکی دیگر از تازهترین ساختههای ژانر وسترن است که این روزها شاهد حضور پررنگ آن در سینما هستیم. وسترن، ژانری است که قدمتش به تاریخ سینما بازمیگردد و در طول سالها فراز و نشیبهای زیادی را تجربه کرده است. با گذشت زمان و کاهش محبوبیت وسترنهای کلاسیک، نوعی تغییر و تحول در این ژانر شکل گرفت که به ظهور «ضدوسترن» انجامید؛ فیلمهایی که سعی دارند قواعد سنتی وسترن را کنار زده و با ترکیب المانهایی از ژانرهای دیگر، روایتهای تازهتری خلق کنند. نئووسترنها امروزه تبدیل به پدیدهای رایج شدهاند، آثاری که به شکلی نوآورانه سنتها را بازتعریف میکنند.

فیلم «ورشکسته» نیز در این چارچوب ساخته شده و از ایدههایی بهره میبرد که به وضوح تلاش دارند از المانهای کلاسیک وسترن فاصله گرفته و درامی خانوادگی و انسانی را شکل دهند. اما نکتهی قابل توجه، ضعف بازیگری بهخصوص بازیگر نقش اصلی است که قادر نیست عمق و احساسات لازم برای نمایش زندگی فردی که همه چیزش را از دست داده، به درستی منتقل کند. این خلأ، یکی از نقاط ضعف بزرگ فیلم است که مانع از برقراری ارتباط مخاطب با داستان میشود. بازیگری بدون حس و نگاه ثابت، باعث میشود بار درام فیلم به خوبی حس نشود و ارتباط عاطفی با شخصیت اصلی شکل نگیرد.
فیلم «ورشکسته» روایت غیرخطی و پیچیدهای دارد که از همان ابتدا مخاطب را در فضایی سرد و برفی قرار میدهد. داستان با تصویر مردی که میان انبوهی از برف خود را به سختی بیرون میکشد آغاز میشود؛ این مرد برندی است، قهرمان فیلم. همین سکانس ابتدایی نشان میدهد با نئووسترنی برفی و متفاوت روبهرو هستیم، نه وسترنی کلاسیک و سنتی. پس از این، روایت ناگهان به گذشته پرتاب میشود؛ زمانی که برندی در تلاش است کنترل زندگی پرآشوبش را به دست بگیرد. فیلم مدام میان گذشته و حال در نوسان است و همین ساختار غیرخطی، فضای دراماتیک اثر را پیچیدهتر میکند.
در بخشهای برفی، فیلم به زیرژانر بقا نزدیک میشود؛ جایی که برندی در مواجهه با طبیعت سخت و بیرحم و شرایط بحرانی تلاش میکند زنده بماند. اما در بخشهایی که به گذشته برمیگردد، ورشکسته یک نئووسترن شخصیتیمحور است، داستان مردی که در آستانه سقوط کامل ایستاده است.
این نئووسترن، همانند بسیاری آثار این ژانر، تمرکز خود را بر شخصیت اصلی گذاشته؛ قهرمانی که یادآور قهرمانان وسترن اسپاگتی است. برندی با تقدیری سرنوشتساز دستوپنجه نرم میکند؛ اسبسوار ماهری که زندگیاش با بازی و شرطبندی در مسابقات اسبدوانی میگذرد. او تحت فشار پدر برای پیوستن به ارتش است، در عین حال با سردردهای عجیب و اعتیاد دست و پنجه نرم میکند. زندگی برندی یک جهنم واقعی است که انگار هیچ راه نجاتی برایش وجود ندارد. نه قهرمانی کامل است و نه ضدقهرمان؛ بلکه مردی است که شدیداً به امیدی نیاز دارد تا بتواند دوباره به زندگی بازگردد.
اگر بخواهیم عمیقتر به فیلم نگاه کنیم، «ورشکسته» فقط داستان شخصیت نیست؛ بلکه اثری موقعیتمحور نیز هست، بهخصوص در بخشهای برفی که برندی در موقعیتی سخت و تهدیدکننده برای بقا قرار گرفته است. در تمامی سکانسها، برندی در تلاش است تا از شرایطی که به نظر میرسد به دام افتاده، نجات یابد. روایت در گذشته بیشتر تمرکز بر وضعیت روانی و درونی او دارد، در حالی که بخش برفی، فضای فیزیکی و مکانیکی را برجسته میکند. در هر دو موقعیت، قهرمان داستان درگیر مبارزه با خود و شرایط بیرونی است و حتی به فکر خودکشی میافتد.
از لحاظ کشمکش داستانی، بخش نئووسترن فیلم تا حدی یکنواخت و ملالآور است. برندی سفری درونی و تخت را میپیماید و اتفاقات دراماتیک چندانی رخ نمیدهد که باعث درگیر شدن عمیق مخاطب شود. این موضوع باعث شده بخش درام شخصیتی فیلم کمرمق و گاه کند جلوه کند، در حالی که سکانسهای بقا و موقعیتهای برفی هیجان و تنش بیشتری دارند.

فیلم «ورشکسته» (Broke) برخلاف وسترنهای کلاسیک که معمولاً پر از دشمنان بیرونی و مبارزات آشکار است، جهانی متفاوت دارد؛ جهانی که بیشتر با کشمکشهای درونی قهرمانش تعریف میشود. در «ورشکسته» هیچ دشمن خارجی مشخصی برای برندی وجود ندارد که بخواهد او را از پای درآورد یا به چالش بکشد. به جای آن، دو بحران اصلی دنیای او را میسازند: یکی بیماری جسمی و روانی که با آن دستوپنجه نرم میکند و دیگری جدایی از نامزدش. این دو بحران، ستونهای اصلی داستان و منبع کشمکشهای شخصیت اصلی هستند.
اینجاست که فیلم دچار مشکل میشود؛ چرا که برندی واکنشهای لازم و دراماتیک را به این بحرانها نشان نمیدهد. اگرچه او عاشق اسبسواری است و همین فعالیت بخشی از هویت و زندگی او را تشکیل میدهد، وقتی میفهمد دیگر نمیتواند بازی کند، این موضوع چندان تأثیر عمیقی رویش نمیگذارد. حتی وقتی نامزدش را ترک میکند، رفتار و احساسات او به گونهای نیست که بتواند بار درام را به دوش بکشد. در واقع، این بحرانها بیشتر به عنوان ایدههایی مطرح میشوند که هیچگاه به طور کامل به مرحلهی اجرا و تعمیق نمیرسند.
برای این که مخاطب بتواند با برندی همذاتپنداری کند و وارد دنیای درونی او شود، لازم است کشمکشها جدیتر و پررنگتر باشند. اما در «ورشکسته»، این بحرانها هرچند وجود دارند، اما اثرگذاری و عمق لازم را ندارند. از طرفی، وسترنها معمولا با پیرنگهایی چون انتقام، عدالتخواهی و مبارزه با دشمنان بیرونی شناخته میشوند؛ اما این فیلم با کنار گذاشتن این عناصر، تبدیل به یک درام انسانی شده که ماهیت ژانر را به چالش میکشد. این تغییر جهت باعث میشود که کشمکشهای قهرمان قصه، آن خشونت و طوفان احساسی که انتظار میرود، نداشته باشند و فیلم از رسیدن به اوج دراماتیک باز بماند.
در نتیجه، این تضاد بین فرم و محتوا، و تلاش برای ترکیب ژانر وسترن با یک درام روانشناسانه، موجب شده «ورشکسته» نتواند به یک اثر قوی و بهیادماندنی تبدیل شود. ادامهی نقد درباره نقاط قوت و ضعف دیگر این فیلم را در بخش بعدی دنبال کنیم.
شخصیت اصلی «ورشکسته» به یک تهدید واقعی و بیرونی نیاز دارد تا کشمکشهای داستانیاش جدیتر و ملموستر شوند. مثلاً میشد قماربازهای مسابقات، بدهیهای سنگین یا مشکلات فنی اسب مسابقهاش را به عنوان موانع واقعی و فشارآور نشان داد. حتی مشکلاتی مانند آسیب به محصولات مزرعه پدرش یا شدت گرفتن بیماریاش میتوانستند به عنوان عوامل فشار بیرونی قویتر عمل کنند و دراماتیزهتر کردن شرایط زندگی برندی کمک کنند. اما در این فیلم، نه دشمن بیرونی قدرتمندی وجود دارد، نه اتفاقات مسابقات اسبسواری آنقدر چالشبرانگیزند که بیننده را جذب کنند. هچلی که برندی در آن گرفتار است، نه تنها عمیق و تأثیرگذار نیست، بلکه قدرت لازم برای به زانو درآوردن قهرمان و وادار کردن او به مقابله و مبارزه را ندارد.
وقتی به وسترنهای کلاسیک نگاه میکنیم، قهرمانان آنها معمولاً شخصیتهایی قدرتمند و سرسخت هستند؛ یاغیهایی که در برابر مشکلات کوتاه نمیآیند، گاهی تن به اعدام میدهند اما تسلیم نمیشوند. اما برندی نه تنها چنین ویژگیهایی ندارد، بلکه تلاش چندانی برای تغییر شرایطش نمیکند و به نوعی منفعل و بیحال باقی میماند.
با وجود ایدهی خوب «ورشکسته» و تمایل فیلمساز به ساختن سفری از سقوط به رستگاری برای قهرمانش، متأسفانه این سفر به شکل دلپذیر و باورپذیری شکل نمیگیرد. مسیر رشد برندی فاقد چالشهای واقعی و اثرگذاری است که بتواند مخاطب را با تغییر شخصیت همراه کند. تغییر او به قدری نرم و بیرمق است که تماشاگر نمیتواند باور کند این شخصیت در حال عبور از مرحلهای دشوار به سوی رستگاری است. حتی رستگاری او، که در سینمای وسترن معمولا لحظهای غرورآفرین و پرتنش است، اینجا به دلیل پرداخت ضعیف و فقدان کاشت مناسب در طول داستان، تأثیرگذاری لازم را ندارد. با این حال، برندی در نهایت به نوعی رستگار میشود، اما این رستگاری هم بیهزینه نیست؛ او پایش را از دست میدهد، نمادی از بهای گزافی که باید برای زندگی دوباره پرداخت.
نکته مهمی که درباره سکانسهای برفی فیلم «ورشکسته» (Broke) وجود دارد، نحوهی برخورد با موقعیتهای زیرژانر بقا است. معمولاً در آثار بقا، شخصیتها در برابر سرما و گرسنگی و شرایط وحشتناک محیط، به شدت آسیبپذیر و شکننده نشان داده میشوند؛ آدمهایی که حتی کوچکترین لغزش در چنین شرایطی میتواند منجر به مرگشان شود. اما برندی، با وجود یخزدگی پا و شرایط سخت محیطی، رفتاری کاملاً کنترلشده و نسبتا راحت دارد. این عدم تطابق باعث میشود حس واقعی بحران و بقا در سکانسهای برفی منتقل نشود و مخاطب نتواند همذاتپنداری عمیقی با این بخش پیدا کند.
نکته دوم و مهمتر، ارتباط ضعیف میان سکانسهای برفی و بخشهای گذشته زندگی برندی است. به جای اینکه این دو بخش بهصورت یکپارچه و هماهنگ روایت شوند و به همدیگر عمق و معنا ببخشند، بیشتر شبیه دو داستان جدا و مجزا به نظر میرسند. این عدم پیوستگی ساختاری باعث میشود فیلم به شکل کلی دچار افت شود و حس انسجام و روایت یکپارچه در ذهن مخاطب شکل نگیرد. وقتی بخشهای مختلف فیلم مثل دو فیلم مستقل عمل میکنند، درگیری و احساسات مخاطب نسبت به داستان و شخصیتها نیز کاهش مییابد.
در نهایت، هرچند «ورشکسته» ایدهی جذابی برای روایت یک سفر درونی و بیرونی قهرمان دارد، اما در رساندن مخاطب به عمق این سفر رستگاری و تحول شخصیتی موفق نیست. قهرمان داستان، برندی، نتوانسته آن تغییر قوی و عمیقی را طی کند که مخاطب بتواند با آن همراه شود و داستان را باور کند.
منبع: فارس کیدذ