نقد فیلم Jurassic World Rebirth | بازگشت ترس و هیجان دایناسورها
فیلم Jurassic World Rebirth با وجود اینکه همچنان نتوانسته از اشتباهات سهگانه اخیر بهطور کامل درس بگیرد، دستکم تلاشی واقعی برای آغاز مسیری تازه انجام داده است. بعد از پایان سهگانه قبلی دنیای ژوراسیک، بسیاری از طرفداران فکر میکردند یونیورسال برای مدتی این مجموعه را کنار خواهد گذاشت، اما استودیو خیلی زود تصمیم گرفت قسمت جدیدی را با تیمی متفاوت و رویکردی تازه تولید کند. از همان ابتدا وعده داده شد که Jurassic World Rebirth بازگشتی به حالوهوای سهگانه اصلی باشد و در عین حال آغازگر دورهای جدید در دنیای پارک ژوراسیک محسوب شود.
در داستان فیلم، ما شاهد جهانی هستیم که در آن دایناسورها نمیتوانند آزادانه در تمام نقاط زمین زندگی کنند و به اجبار به مناطقی میروند که از نظر زیستی با آنها سازگارتر است. فیلم با تصاویری از گذشته جزیره معروف مجموعه آغاز میشود؛ جایی که گروهی از دانشمندان مشغول تغییر ژنتیکی دایناسورها هستند. طبق معمول، همه چیز طبق برنامه پیش نمیرود و یک سهلانگاری باعث میشود دیرِکس آزمایشگاه را ویران کند و همین رویداد آغازگر ماجراهای هفتمین فیلم پارک ژوراسیک شود.
در ادامه، داستان پای یک شرکت داروسازی را وسط میکشد که به دنبال DNA سه دایناسور جهشیافته است تا دارویی بسازد که بتواند هر بیماری انسان را درمان کند. شروع فیلم ریتمی نسبتاً سریع دارد، اما این شتاب باعث نمیشود که هیجان اولیه از بین برود. برعکس، Jurassic World Rebirth نوید یک ماموریت مرگبار و پرخطر در جزیرهای تازه را میدهد، بدون اینکه بیش از حد روی نمایش دایناسورها تکیه کند و جذابیت آنها را از بین ببرد.

با این حال، درست زمانی که به نظر میرسد داستان در مسیری متفاوت و تازه پیش میرود، ورود یک خانواده به داستان همه چیز را تغییر میدهد. این ایده که یک خانواده یا کودک در مرکز ماجرا باشد، به یک کلیشه تکراری و خستهکننده در این مجموعه تبدیل شده است. متأسفانه در Jurassic World Rebirth هم دوباره این فرمول استفاده شده و نتیجه آن افت قابل توجه ریتم فیلم در بخشهایی است که این شخصیتها وارد ماجرا میشوند. همچنین وجود شخصیتهای فرعی که داستان فرعی دیگری را دنبال میکنند، بیشتر از آنکه به روایت اصلی کمک کند، باعث ایجاد وقفه و ضعف در انسجام کلی فیلم میشود.
با اینکه شخصاً مشکلی با حضور چنین شخصیتهایی در Jurassic World Rebirth ندارم، اما مشکل اصلی در اینجاست که سازندگان هیچ پرداخت عمیق یا پیشینهپردازی قابل توجهی برای آنها در نظر نگرفتهاند. حضور این خانواده بیشتر از آنکه به شخصیتپردازی کمک کند، صرفاً به عنوان ابزاری برای جلو بردن خط داستانی و آشکار کردن نقاب واقعی شخصیت شرور انسانی فیلم عمل میکند. با این حال، نمیتوان انکار کرد که یکی از هیجانانگیزترین لحظات فیلم – اگر نگوییم بهترین صحنه آن – در همین بخش رقم میخورد؛ جایی که تیرکس به شکلی وحشتناک به تعقیب اعضای خانواده میپردازد.
این صحنه که پیشتر در تبلیغات و پیشنمایشها بخشهایی از آن لو رفته بود، همچنان هنگام تماشا هیجان و دلهره خاصی ایجاد میکند. لحظهای که تیرکس با نوعی بازیگوشی مرگبار، قربانیانش را تا مرز نابودی پیش میبرد و آنها را با حس ترس فلجکننده روبهرو میکند، یادآور حس تنشآلود صحنههای کلاسیک پارک ژوراسیک است. اما درست در همین نقطه، یکی از ایرادهای بزرگ Jurassic World Rebirth خود را نشان میدهد: نبود جسارت برای حذف شخصیتهای اصلی. فیلم در بخشهای ابتدایی با نمایش مرگهای ناگهانی و خشن، این پیام را میدهد که هیچ شخصیتی در امان نیست، اما کمی بعد مشخص میشود که اعضای خانواده و بازیگران اصلی که قراردادهای سنگینی دارند، به هیچ وجه خطری جدی را تجربه نخواهند کرد.
به عنوان نمونه، همین سکانس تعقیب توسط تیرکس میتوانست تأثیر و بار احساسی بهمراتب بیشتری داشته باشد اگر سازندگان حاضر بودند یکی از شخصیتهای محوری را قربانی کنند. اما به جای ریسک کردن، Jurassic World Rebirth در چند نقطه حساس باز هم به سمت محافظهکاری متمایل میشود و این باعث کاهش میزان شوک و غیرقابل پیشبینی بودن داستان میگردد.

در مجموع، فیلم تلاش کرده مانند سهگانه اصلی پارک ژوراسیک، ترکیبی از لحنهای مختلف را ارائه دهد. صحنههای اکشن نفسگیر در کنار لحظات درام و دیالوگهای احساسی حضور دارند و حتی فضای کمدی نیز بهطور متعادل در فیلم حفظ شده است. خوشبختانه این بخشهای طنز – به جز یکی دو مورد مثل صحنه رویارویی داماد خانواده با دایناسورهای پرنده جهشیافته – لطمهای جدی به ریتم فیلم وارد نمیکنند. خبر خوشحالکننده دیگر، بازگشت صحنههای دلهرهآور است؛ البته نه به معنای ترسهایی در سبک فیلمهای وحشت مدرن مانند آثار «احضار» یا «It»، بلکه همان حس خاصی که طرفداران قدیمی پارک ژوراسیک از صحنههایی مثل آشپزخانه رستوران در فیلم نخست به یاد دارند. Jurassic World Rebirth با احیای بخشی از این فضای تنشآلود، توانسته ادای دینی به ریشههای خود داشته باشد.
در ادامه ماجرای Jurassic World Rebirth، بالاخره پس از چند فیلم غیبت، شاهد بازگشت یکی از عناصر نمادین مجموعه هستیم؛ همان حس خاص و تنشآلود صحنه آشپزخانه فیلم نخست Jurassic Park. البته این بار این سکانس در قالبی متفاوت بازسازی شده و اگرچه نسخهای ضعیفتر از نمونه اصلی به نظر میرسد، همچنان کیفیت قابلقبولی دارد و حس نوستالژیک دلنشینی ایجاد میکند. از جمله لحظات شاخص این بخش میتوان به سکانس برداشتن آخرین نمونه DNA اشاره کرد که با طراحی بصری جذاب و تنش حسابشده، از بهترین بخشهای فیلم محسوب میشود. با این حال، همانطور که پیشتر هم اشاره شد، نقطه اوج لحظات دلهرهآور این قسمت نه در تیرکس، بلکه در حضور هیولایی تازه به نام «دیرکس» شکل میگیرد؛ موجودی زشت، عظیمالجثه و بیرحم که به معنای واقعی کلمه یک ماشین کشتار است و هیچ موجودی شانسی برای مقابله با آن ندارد.
دیرکس عملاً مسئولیت اصلی ایجاد ترس در Jurassic World Rebirth را بر دوش میکشد و در فینال فیلم حضوری کوبنده و بهیادماندنی دارد. هرچند میزان کشتار این هیولا میتوانست بیشتر باشد تا تأثیرش عمیقتر شود، اما حتی با حضور نسبتاً کوتاه خود، به ستاره بیچونوچرای فیلم تبدیل میشود. یکی از تصمیمات مثبت تیم سازنده این است که استفاده بیش از حد از دایناسورها را کنار گذاشته و به جای نمایش بیهدف، از آنها برای ایجاد تعادل بین صحنههای اکشن، درام و تعلیق بهره بردهاند. با این وجود، گاهی به نظر میرسد که کارگردان در برخی بخشها کاملاً حضور دایناسورها را فراموش کرده و این خلأ بهخصوص برای طرفداران پر و پا قرص مجموعه محسوس است.
برخلاف برخی قسمتهای پیشین که مملو از صحنههای عاشقانه اجباری بودند، Jurassic World Rebirth این بار از چنین روابط زورکی پرهیز کرده است. هرچند پتانسیل شکلگیری آن وجود داشت، اما خوشبختانه تمرکز داستان روی اکشن و ماجراجویی باقی مانده است. با این حال، ضعفهایی نیز وجود دارد که نمیتوان نادیده گرفت. بزرگترین ایراد، همانطور که پیشتر هم گفته شد، شخصیتپردازی ضعیف خانوادهای است که حضورشان بخش زیادی از تمرکز داستان را از تیم اصلی میگیرد. این موضوع باعث شده شخصیتهای برجستهای مانند اسکارلت جوهانسون – که در کنار جاناتان بیلی زوجی قوی و هماهنگ را تشکیل داده – نتوانند بهاندازه ظرفیت واقعی خود بدرخشند. حتی بازیگری مثل ماهرشالا علی نیز کاملاً در حاشیه قرار گرفته و فرصت کافی برای نمایش تواناییهایش پیدا نمیکند.
این ضعف در پرداخت کاراکترها به شخصیت شرور داستان، که روپرت فرند نقش او را ایفا میکند، نیز سرایت کرده است. او میتوانست به یک آنتاگونیست ماندگار در مجموعه تبدیل شود، اما فیلمنامه با روایت دوپاره و تمرکز بر شخصیتهای اضافه، این فرصت را از او میگیرد. بخشهای زیادی از فیلم صرف سرعت بخشیدن به روند حوادث میشود، در حالی که زمان ارزشمند تعامل با دایناسورها از دست میرود. علاوه بر این، بخش قابلتوجهی از داستان خارج از جزیره جریان دارد و وقتی سرانجام وارد جزیره میشویم، همهچیز بهطور ناگهانی روی دور تند میافتد. نبود دیرکس در بسیاری از صحنههای میانی فیلم نیز کاملاً محسوس است و این سؤال اساسی را ایجاد میکند که این هیولا دقیقاً در طول این مدت کجا بوده است. چنین غیبتهایی باعث میشود که حتی با وجود نقاط قوت، Jurassic World Rebirth همچنان از دستیابی به پتانسیل کامل خود باز بماند.
گرث ادواردز بدون شک یکی از بهترین انتخابها برای هدایت فیلم Jurassic World Rebirth به شمار میرود. تجربه ارزشمند او در ساخت فیلم «گودزیلا» بهوضوح در نحوه روایت، خلق تعلیق و طراحی صحنههای عظیم این اثر مشهود است. با این حال، نمیتوان انکار کرد که ردپای دخالتهای استودیو در روند شکلگیری داستان بهروشنی دیده میشود. به نظر میرسد ادواردز در بسیاری از تصمیمات کلیدی مجبور شده مسیر مورد نظر استودیو را دنبال کند، حتی اگر این مسیر تا حدی با دیدگاه هنری او فاصله داشته باشد. نتیجه این رویکرد، فیلمی است که در بخش فنی و بصری فوقالعاده عمل میکند، اما در روایت و شخصیتپردازی گاهی دچار افت میشود.
از نظر جلوههای ویژه، Jurassic World Rebirth در بالاترین سطح استاندارد هالیوود قرار دارد. طراحی دایناسورها، هماهنگی آنها با محیط و ترکیب بینقص تصاویر واقعی و دیجیتالی، صحنههایی خلق کرده که چشم هر بینندهای را خیره میکند. با این وجود، بخش موسیقی کمی کمتر از حد انتظار ظاهر شده است. فیلم بیش از حد به تمهای آشنای موسیقی اصلی مجموعه متکی است و هرچند لحظات درخشان و تأثیرگذاری نیز در میان آنها دیده میشود، این لحظات محدود بوده و پتانسیل استفاده خلاقانهتری از موسیقی وجود داشت.
در مجموع، Jurassic World Rebirth با وعده ارائه تجربهای متفاوت آغاز میشود و پتانسیل بالایی برای تبدیلشدن به یکی از بهترین قسمتهای این فرنچایز دارد. اما با گذشت زمان، فیلم به تدریج به سبک و کلیشههای قسمتهای پیشین بازمیگردد. حضور شخصیتهای فرعی اضافی باعث شده شخصیتهای اصلی – حتی بازیگرانی توانمند مانند اسکارلت جوهانسون – نتوانند ظرفیت کامل خود را نشان دهند. جانبخشی به کاراکترها، نیازمند فیلمنامهای منسجمتر و تمرکز بیشتر بر توسعه شخصیتی است، چیزی که این اثر در آن چندان موفق نبوده است.
با وجود این کاستیها، Jurassic World Rebirth ریتم مناسبی دارد و بهعنوان اثری سرگرمکننده عمل میکند. نسبت به دو قسمت قبلی مجموعه پیشرفت محسوسی داشته و حتی از دید برخی مخاطبان، در برخی جنبهها از فیلم نخست Jurassic World نیز عملکرد بهتری ارائه داده است. بیتردید بازگشت صحنههای ترسناک و ایجاد حس دلهرهای که یادآور سه فیلم نخست پارک ژوراسیک است، مهمترین نقطه قوت این قسمت محسوب میشود. هرچند این اثر به پای عظمت و نوآوری Jurassic Park نمیرسد و احتمالاً از دید طرفداران قدیمی جایگاهی پایینتر از فیلم دوم دارد، اما جذابیت دایناسورها همچنان پابرجاست. بازگشت به جزیره، مواجهه نفسگیر با دیرکس و تمرکز بر دایناسورهای نمادین مجموعه میتواند در قسمت بعدی – اگر ساخته شود – به یک امتیاز مهم و عامل موفقیت بزرگ تبدیل شود.